دوشنبه 28 مرداد 1398

کهن‌الگوی قهرمان مرد رهاننده

  • 24 اردیبهشت 1398
  • 05:30
  • پرونده
  • 0 دیدگاه
  • 151 بازدید
  • Article Rating
کهن‌الگوی قهرمان مرد رهاننده
زن‌ها کدام نوع شخصیت را در فیلم‌ها می‌پسندند؟ قهرمان مذکر یا مرد نجات‌دهنده‌ای که جانشان را نجات دهد؟ یا قهرمان زن نیرومند و مستقل؟ بگذارید سلانه سلانه به موضوعی حساس در فیلمنامه‌نویسی نزدیک شویم.

زن‌ها کدام نوع شخصیت را در فیلم‌ها می‌پسندند؟ قهرمان مذکر یا مرد نجات‌دهنده‌ای که جانشان را نجات دهد؟ یا قهرمان زن نیرومند و مستقل؟ بگذارید سلانه سلانه به موضوعی حساس در فیلمنامه‌نویسی نزدیک شویم.

آن‌ها به مفهوم مرد نجات‌دهنده آن‌گونه که در دنیای فیلم دیده می‌شود- اما در دنیای واقعی یافت نمی‌شود- علاقه‌مند هستند. اما آیا هنر از دنیای واقعی تقلید می‌کند؟ هنگام خلق شخصیت، ساختار داستان و درون‌مایه‌ها در فیلمنامه توجه به این مسائل می‌تواند مفید باشد. (فعلاً من در این‌جا فقط پرسش‌های خوبی را پیش می‌کشم؛ ظاهراً هیچ پاسخی برایشان ندارم.) موضوع مرد نجات‌دهنده در سه یا چهار دهه اخیر موضوع حساسی بوده است. زنان در جهان جدید، از سال‌ها پیش، ایده «نجات یافتن به دست مردان» را در زندگی روزمره به باد انتقاد گرفتند. به‌هرحال، زنان هوشمند، قوی، زیرک و از نظر حقوق اجتماعی و انسانی با مردان برابر هستند، و تازه، مگر قرار است از چه چیز نجات داده شوند؟ تکنولوژی و جامعه مدرن نیاز به مردان نیرومند از جنبه جسمی را تغییر داده، چراکه دیگر دوره ببرهای تیزدندان و چپاول‌گران کازینوهای آمریکایی سپری شده است. بنابراین، دوره مفهوم مرد نجات‌دهنده هم باید سپری شده باشد، درست است؟ اما...

اما در بسیاری از فیلم‌ها، از دهه 70 گرفته تا الان، شاهد درون‌مایه مرد نجات‌دهنده هستیم. بنابراین، به‌ویژه هنگامی که مشغول نوشتن فیلم دخترانه هستید (داستان عاشقانه یا کمدی رمانتیک)، این مسئله مدنظرتان باشد. حتی اگر در ژانر ماجراجویانه و اکشن طبع‌آزمایی می‌کنید، به این نکته توجه کنید. اگر میل غریزی به مرد نجات‌دهنده سه دهه پیش تمام شده، چرا زنان سینمارو سبب شدند سه فیلم زن زیبا، روح و افسر و جنتلمن که آشکارا حول محور مرد نجات‌دهنده و زن نجات‌یافته می‌گذرند، درآمد نجومی داشته باشند؟ (تازه، هرسه فیلم را مردها نوشته و کارگردانی کرده‌اند.) در پایان فیلم افسر و جنتلمن، ریچارد گیر تمثال شوالیه زره‌پوش است، منتها این‌بار یونیفرم دریاداری به تن دارد و وارد کارخانه تاریک و کثیفی می‌شود که دبرا وینگر برای امرار معاش بخور و نمیر در آن کار می‌کند. ریچارد گیر دبرا را از زمین بلند می‌کند و در آغوش خود به سمت روشنایی می‌برد، تا با او ازدواج کند و به جایی ببرد که -به قول ترانه‌ای که در آن صحنه ترنم می‌شود- «به آن‌جا تعلق دارد».

در فیلم روح، فانتزی مرد نجات‌بخش حتی به مرگ هم ختم نمی‌شود و پس از مرگ هم ادامه می‌یابد. ظاهراً فیلم روح تحقق رویای غایی زنان را عرضه می‌کند؛ رویای داشتن شوهری جذاب و تنومند که آن‌قدر به همسرش عشق می‌ورزد که حتی بعد از مرگ هم در قالب روح از دیار مردگان برمی‌گردد تا همسر خود را نجات دهد (میزان فروش ۲۰۰ میلیون دلار).

فیلم زن زیبا هم می‌گوید مردی ثروتمند با ثروتی در مایه‌های ثروت دونالد ترامپ، سر می‌رسد و چنان عاشقت می‌شود که با وجود دیدن تو در بدترین جای ممکن، محترمانه با تو رفتار می‌کند (جولیا رابرتس در این فیلم نقش زنی خیابانی را ایفا می‌کند)، از دیگران نیز می‌خواهد با تو محترمانه رفتار کنند، به تو کارت‌های اعتباری می‌دهد تا در خیابان رودیو خرید کنی، گذشته تو را فراموش می‌کند، از تو خواستگاری می‌کند و تو را به سوی قلعه خودش (در خیابان پنجم) می‌برد. زن‌ها عاشق این فیلم بودند (بیش از 400 میلیون دلار درآمد فروش؛ عشق یعنی این). آیا نهایت رویای رمانتیک زنان این است؟

از انصاف نگذریم، مگر سینما جایی نیست که برای تماشای افسارگسیخته‌ترین و نامحتمل‌ترین رویاهایمان دو ساعت را در آن سپری می‌کنیم؟ آیا این چیزی نیست که فیلم‌ها به ما عرضه می‌کنند: تحقق رویاهای ناخودآگاهمان؟ بیشتر ما مردها که در سینما به تماشای فیلم می‌نشینیم، جنگاوران نیرومندی نیستیم، اما دوست داریم رویاهای کودکانه خود را در رمبو، اسلحه مرگ‌بار و ارباب حلقه‌ها ببینیم. رویاهای زنان ظاهراً ناظر به دوران جوانی هستند؛ فیلم‌های دخترانه‌ای که در آن پسر و دختری با هم آشنا می‌شوند، داستان‌های عاشقانه و کمدی رمانتیک. اما رویاهای مردان به پیش از جوانی مربوط‌اند! ما عاشق ژانر ماجراجویی/ اکشن، درباره مردانی هستیم که با موفقیت با دنیایی خشن رودررو می‌شوند (نه چیزهای عاطفی و احساسی).  

پسری در سن بین 10 تا 12 سال، در اوج توان جسمی دوران کودکی است (اما این دوره پیش از دوره بلوغ و هورمون‌ها و اندیشیدن به جنس مخالف است)، بنابراین خیال‌بافی‌های پسرانه او فضانورد بودن (مردان واقعی، جنگ ستارگان)، آتش‌نشان بودن (بازافروختگی)، جنگ‌جوی شمشیر به دست بودن (رابین هود، زورو، شجاع‌دل)، کابوی بودن (نابخشوده، کویگلی در استرالیا)، راننده اتومبیل مسابقه بودن (سریع و خشن)، قهرمان ورزشی بودن (راکی) یا پلیس بودن (اسلحه مرگ‌بار) را شامل می‌شود. بعد پسرها بزرگ می‌شوند و (با کمیک‌ها، کتاب‌ها و فیلم‌ها) به این سمت سوق داده می‌شوند که هر جا پای زنان در میان باشد، ما مردها باید نقش نجات‌دهنده را ایفا کنیم. بعد هر آن‌چه در روان مردها و زن‌ها نهفته، روی پرده سینما به نمایش درمی‌آید. نمی‌خواهم به‌اجبار نکته‌ای را به شما قالب کنم، اما مگر بسیاری از فیلم‌های اکشن مردمحور این دینامیک را شامل نمی‌شوند؟ مردی تنومند با شجاعت فِی‌رِی را از دست کینگ‌کونگ نجات می‌دهد. کلاید بانی را از شغل کسالت‌بارش یعنی پیش‌خدمتی – که به‌شدت از آن متنفر است- رها می‌کند. در حرفه‌ای‌ها، گروهی از کابوهای خبره به خدمت گرفته می‌شوند تا همسر ثروتمند و ربوده‌شده مردی را نجات دهند. در کلوت، دونالد ساذرلند دختری را که جین فاندا نقش او را بر عهده دارد، از دست تعقیب‌کننده روانی‌اش نجات می‌دهد. بخش عمده‌ای از جنگ ستارگان اورژینال به نجات جان شاهزاده لیا به دست هان سولو مربوط است. در جان سخت 1 و جان سخت 2، بروس ویلیس جان همسر خود را نجات می‌دهد. آرنولد در ترمیناتور، محوکننده، کوماندو و دیگر فیلم‌هایش زنان را نجات می‌دهد. بتمن همه زنانی را که با او دوست هستند، نجات می‌دهد، و غالباً آن‌ها را وسط هوا می‌قاپد. در آخرین موهیکان هنگامی که قهرمان مرد و قهرمان زن به‌اجبار از هم جدا می‌شوند، قهرمان مرد می‌گوید: «میام و پیدات می‌کنم.» و می‌دانیم که واقعاً این کار را خواهد کرد. بنابراین، حتی در فیلم‌های مردانه ماجراجویی/ اکشن شاهد حضور مردان نجات‌دهنده هستیم. شاید الان تصور این مسئله دشوار باشد، اما در اوایل دهه 80، فیلم پلیس بورلی هیلز موفقیت بسیاری رقم زد. چرا؟ چون هیبرید جدیدی بود که در کنار فیلم 48 ساعت ژانر تازه‌ای را به وجود آوردند؛ کمدی اکشن: ژانری که خشونت جدی را با چاشنی شوخی‌های کمیک درمی‌آمیزد. تفنگ و خنده، خنده و اسلحه یوزی، شلیک خنده و شلیک گلوله. پلیس بورلی هیلز همه قواعد را شکست. این فیلم ژانری جدید و مدرن داشت، و تنها یک صحنه کلاسیک داشت که آن هم در پایان فیلم بود و بعید می‌دانم به یادتان مانده باشد. ادی مورفی به عمارت آدم شرور فیلم یورش می‌برد، و آدم شرور با نشانه رفتن اسلحه روی سر قهرمان زن برگ برنده را به دست می‌آورد. حتی در آن فیلمِ قاعده‌شکن و کمدی، لحظه مربوط به مرد نجات‌دهنده موجود است و علت وجود این صحنه این بود که برای موفقیت فیلم، لاجرم باید چنین صحنه‌ای را در ساختار قصه استفاده می‌کردند. (به دو نکته کلی در فیلم‌ها توجه کنید: چند بار قهرمان مرد زن را از دست شخصیت شرور فیلم می‌رهاند، و چند بار فیلم‌ها با جمله «بریم خونه» تمام می‌شوند؟)

به فیلم فوق‌العاده موفق تایتانیک نگاه کنید. آیا نمونه‌ای از مفهوم مرد نجات‌دهنده نیست؟ بگذارید برایتان بشمارم جک چند بار رُز را نجات می‌دهد. او را از شر ازدواج با نامزد بی‌رحمش نجات می‌دهد، او را از رابطه جسمی بدون عشق نجات می‌دهد. او را از اسارت در چهارچوب فکری‌اش مبنی بر این‌که جز پای‌بندی به سنن سفت و سخت طبقه اجتماعی خود هیچ انتخابی ندارد، نجات می‌دهد. او را از دست آدم بدی که هنگام غرق شدن کشتی در تعقیبشان است و به سویشان شلیک می‌کند، نجات می‌دهد. و پس از غرق شدن کشتی، با فدا کردن جان خود سبب می‌شود رز زنده بماند.

آیا میان دینامیک مرد منجی که این همه در فیلم تایتانیک تکرار شده و این واقعیت که فیلم پرفروش‌ترین فیلم تاریخ سینماست، رابطه‌ای هست؟ (نه. احتمالاً این مسئله تصادفی است...)

گاه فقدان مرد نجات‌دهنده چنان عذاب‌آور می‌شود که موتور پیرنگ داستان را به حرکت درمی‌آورد. در شجاع‌دل، جرقه عاطفی‌ای که شخصیت مل گیبسون (در نقش ویلیام والاس) را واداشت تا اسکاتلندی‌ها را بشوراند، این بود که سربازان انگلیسی همسرش را کشتند. او نتوانسته بود جان همسر خود را نجات دهد و نتوانست با عذاب وجدان این مسئله کنار بیاید. در فیلم بیرون از آفریقا، تنها کشمکش واقعی در پیرنگ این داستان عاشقانه که به جدا ماندن مرد از زن منجر شد، این بود که شخصیت رابرت ردفورد مرد نجات‌دهنده مریل استریپ نبود. او خواهان رابطه‌ای بدون ازدواج بود، حال آن‌که شخصیت مریل خواهان ازدواج بود. شخصیت مرد فیلم حاضر نبود پس از شکل‌گیری عشق میانشان، نقش اجتماعی‌ای را که شخصیت زن از او انتظار داشت، بازی کند و همین موضوع تنها کشمکش واقعی میان آن‌ها را شکل می‌داد.

فیلم قدرنشناخته قهرمان با بازی داستین هافمن، اندی گارسیا و جینا دیویس، درون‌مایه مرد نجات‌دهنده را وارون می‌کند. هنگامی که قهرمان واقعی‌ای که قهرمان زن و دیگر مسافران را از هواپیمای سقوط‌کرده و در حال سوختن نجات دهد، مردی شیاد و خودپسند باشد، چنین شخصیتی با کلیشه‌های مرسوم مرد منجی هم‌خوانی ندارد. برای همین، با شگردی در پیرنگ، قهرمانی دیگر انتخاب می‌شود؛ مردی خوش‌تیپ و متواضع که با چهره سنتی مرد نجات‌دهنده هم‌خوانی دارد. و درنتیجه شکاف میان انتظاراتی که از قهرمان داریم و واقعیت سبب به راه افتادن پیرنگ می‌شود. کشمکش پیرنگ در فیلم به دنبال ایمی با بازی بن افلک در این است که او عاشق زنی است که اصلاً نیازی ندارد یک مرد او را از چیزی نجات دهد. بنابراین می‌بینیم هر گونه چرخش یا وارونگی در درون‌مایه مرد نجات‌دهنده، شبیه آن‌چه در این مثال‌های نقض دیدیم، صرفاً تقویت‌کننده و تأییدکننده قدرت این درون‌مایه است و حضور تقریباً همیشگی آن را به ما یادآور می‌شود. این درون‌مایه انواع پیچیده دیگری نیز دارد. در فیلم Horse Whisperer، شخصیت رابرت ردفورد با شفا دادن اسب، روح و روان دختر و نگرش‌های سخت و بی‌روح مادرْ خانواده قهرمان زن فیلم را از متلاشی شدن نجات می‌دهد. در فیلم پل‌های مدیسون کانتی، روح آزاد کلینت ایستوود به شخصیت مریل استریپ در نقش زن کشاورز کمک می‌کند و او را از زندگی‌ای که همه چیز دارد جز عشق، می‌رهاند. در فیلم فرانکی و جانی، آل پاچینو میشل فایفر را، بعد از آن که قید تمام مردان را می‌زند، از زندگی در تنهایی نجات می‌دهد.

این درون‌مایه گستره زمانی متفاوتی را شامل می‌شود و می‌توان، بدون پایان، برای آن شاهد آورد. نیز بسامد فراوانی دارد. با این وجود، نمی‌خواهم بگویم چنین دینامیکی در تمامی فیلمنامه‌ها و فیلم‌ها حضور دارد، یا باید حضور داشته باشد. اصلاً و ابداً. اما هرگاه مرد نجات‌دهنده‌ای حضور داشته باشد، این مسئله چنان برای ما بدیهی است که به‌سختی متوجهش می‌شویم، یا حتی به‌ندرت درباره آن تردید می‌کنیم. این موضوع در فرهنگ ما و در خودآگاه جمعی ما ریشه دوانده است. شاهزاده زیبارو همیشه سر می‌رسد و شاهزاده خانم قصه‌های پریان را نجات می‌دهد. همین هم بر مردان در دنیای واقعی فشار زیادی را وارد می‌کند، چون همیشه می‌خواهند قهرمان نجات‌دهنده باشند و دچار مشکل می‌شوند. بنابراین شاید بد نباشد پیش از نوشتن فیلمنامه بعدی خود درباره این موضوع بیندیشید.

هر چند همین حالا هم می‌دانم به چه چیز فکر می‌کنید. می‌خواهید بگویید: «یک لحظه صبر کن. مثال‌هایی که زدی، مربوط به عهد دقیانوس‌اند! پس این همه فیلم جدید که قهرمان زن پرقدرت و متکی به خود دارند، چه؟»

گذشته از این‌که سوپرمن در دهه 70 مارگوت کیدر را وسط هوا می‌گیرد و سه دهه بعد، مرد عنکبوتی کریستن دانست را وسط هوا می‌قاپد، و هر دو مردانی با لباس‌های اندامی هستند، چنین درون‌مایه‌ای موضوع قرن بیست‌ویکمی نیز هست. در کمدی رمانتیک 50 قرار اول، مردی را می‌بینیم که به زنی که در اثر حادثه حافظه کوتاه‌مدت خود را از دست داده و زندگی‌اش خالی از عشق و حرکت رو به جلو است، کمک می‌کند. نمونه‌های معاصر فراوان دیگری را نیز می‌توان برشمرد.

تعداد بسیار بسیار فراوانی از فیلم‌های عاشقانه امروزی و کمدی‌های رمانتیک موجودند که درباره «مرد نجات‌دهنده» نیستند، بلکه در عوض، درباره دو آدم برابر هستند که سعی دارند عشق را با همدیگر تجربه کنند، بی‌آن‌که فاکتور نجات‌بخشی در کار باشد. نمونه‌هایی از این دست فیلم‌های بی‌خواب در سیاتل، ایمیل داری، سرندیپیتی، پالی می‌آید، ده دلیل و غیره را شامل می‌شود. در درام‌های واقع‌گرا، مانند ارین بروکوویچ، ارین خود را از وضعیت مادری بی‌کار و مجرد می‌رهاند. حتی در فیلم‌های ماجراجویانه و مردمحور جدیدتری مانند زورو، کاترین زتا جونز به خوبی زورو شمشیربازی می‌کند. ایضاً بانو ماریان در فیلم رابین هود با بازی کوین کاستنر. فیلم Ever After با بازی درو بریمور با قصه پریانی که در آن قهرمان زن قوی، نامنفعل و باهوش است و منجی خود است، تمامی این قراردادها را به سخره می‌گیرد و قهرمان مرد را دچار سردرگمی و انتظارات ما واژگون می‌کند. در فیلم عروسی یونانی و پرریخت‌وپاش و بزرگ من، پروتاگونیست زن موضعی فعالانه اتخاذ می‌کند و پیش از ملاقات با آقای رایت خود را از کمند کار در رستوران خانوادگی و محدوده‌های فرهنگی دوروبر خود رها می‌کند و بعد ازدواج می‌کند. او در وهله اول خودش را نجات می‌دهد.

حتی در کمدی‌های سخیف، برای نمونه در فیلم نجات سیلورمن، زنی ربوده‌شده (با بازی آماندا پیت) را شاهدیم که موفق می‌شود هم در ذکاوت و هم در قدرت از دو رباینده خود که مردانی خل‌وضع هستند، پیشی بگیرد. او نجات‌دهنده خودش است. در فیلم‌های ژانر اکشن/ ماجراجویی حتی خبری از ستارگان مرد هم نیست. اکنون دوره پروتاگونیست‌های زنِ بزن بهادر است: فیلم‌های جی.آی. جین، فرشتگان چارلی، لارا کرافت، زنان ایکس در فیلم‌های مردان ایکس و ترینیتی در فیلم ماتریکس. بسیاری از زنان فیلم‌های سینمایی امروزی کاملاً توانایی مراقبت از خود را دارند، و در صورت لزوم می‌توانند خود را نجات دهند. کلاریس استارلینگ به دنبال قاتلان سریالی می‌رود و الن ریپلی بیگانه را شکست می‌دهد و هر کدام هر بار جان خود را نجات می‌دهند. (می‌توان زنان سریال‌های Alias و زن بیونیکی را هم به این فهرست افزود.) بنابراین، می‌بینیم پروتاگونیست‌های زن از هر لحاظ با مردان برابری می‌کنند و در این فقره، دنیای سینمایی شبیه دنیای واقعی است (زنانی که در جنگ حضور دارند، پلیس‌های زن، آتش‌نشان‌های زن و...).

با این وجود، هنوز هم در فیلم‌های قرن بیست‌ویکم شاهد حضور مرد نجات‌دهنده هستیم. اما وقتی موقعیت مرگ و زندگی در میان نباشد، هیچ‌کس نمی‌پرسد زن امروزی را واقعاً از چه چیز باید نجات داد؟ این تنها یک حدس است، اما به نظر می‌رسد مسئله به ترس از «نیافتن همسر و شریک زندگی» مربوط است و چاره این ترس شخصیت همسر عاشق‌پیشه یا همان مرد نجات‌دهنده است.

هنگام آماده کردن این مقاله، آن را به شش یا هشت نفر از دوستانم که زن هستند، ای‌میل کردم، تا نظراتشان را درباره آن‌چه به عقیده من تضاد میان رویای مرد نجات‌دهنده بر پرده سینما، و تمسخر این رویا، پس از پایان فیلم و گام نهادن در دنیای واقعی است، بدانم.

بسیاری از آن‌ها اذعان کردند که آرزوی داشتن قهرمان را در سر دارند، اما چنین قهرمانی یافت نمی‌شود. آن‌ها دوست دارند در دنیای واقعی مرد نجات‌دهنده‌ای داشته باشند، اما چنین چیزی واقع‌گرایانه نیست. آن‌ها می‌دانند که باید بتوانند از خودشان مراقبت کنند و روی پای خود بایستند، اما در خلوت تاریک سالن سینما، می‌توانند از رویایی خوب لذت ببرند و این چیزی است که فیلم‌ها عرضه می‌کنند. اگر مردان بتوانند با هم‌ذات‌پنداری با قهرمان، از فیلم لذت ببرند، چرا زنان نتوانند با رویای مرد نجات‌دهنده ساعات خوشی را بگذرانند؟

زن جوان 23، 24 ساله‌ای اذعان کرده بود: «البته که مرد نجات‌دهنده را دوست دارم. فقط به این مسئله اذعان نمی‌کنم.» او اینک سخت کار می‌کند تا بتواند در زندگی روی پای خودش بایستد. آیا چنین چیزی در میان زنان رایج است؟ منظورم طلب رویای قدیمی مرد نجات‌دهنده است؟

با توجه با آن‌چه گفتم، لازم است هنگام شکل‌دهی به فیلمنامه خود مسائل زیر را مدنظر داشته باشید: امروزه زنان، در هر سن و سالی، کاملاً حق دارند از مشاهده هر دو نوع تصویر زن معاصر که بر پرده سینما ظاهر می‌شود، لذت ببرند؛ هم زن‌های نیرومند و بزن بهادر که متکی به خود هستند و هم زن‌هایی که دوست دارند با قهرمانی که جانشان را نجات داده، نرد عشق ببازند.

***

جان هیل، با بیش از 25 سال تجربه به‌عنوان نویسنده‌ای حرفه‌ای، فیلمنامه‌های کویگلی در استرالیا (1990) و گریفین و فونیکس (2006) را در کارنامه خود دارد. او هم‌اینک به‌عنوان مدرس نویسندگی و خلاقیت در دانشگاه نوادا در لاس وگاس مشغول کار است.

 

منبع: www.movieoutline.com

SuperUser Account امتیاز به خبر :

ارسال نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

نظرات شما

هم اکنون هیچ نظری ارسال نشده است. شما می توانید اولین نظردهنده باشد.