دوشنبه 28 مرداد 1398

سایه فیل

سایه فیل
یک موتوری با سرنشینش که از پیاده‌رو ‌مي‌آیند، وقتی به لیلا ‌مي‌رسند، سرعتشان را کم ‌مي‌کنند و لیلا آن‌قدر در فکر فرو رفته که حواسش به ‌آن‌ها نیست‌.

فيلمنامه كوتاه

سایه فیل

نويسنده و كارگردان: آرمان خوانساریان

 

خارجی - پیاده‌رو - روز

لیلا زنی حدوداً 30 ساله کنار پیاده‌رو ایستاده، فکرش مشغول است و انتظار ‌مي‌کشد.

یک موتوری با سرنشینش که از پیاده‌رو ‌مي‌آیند، وقتی به لیلا ‌مي‌رسند، سرعتشان را کم ‌مي‌کنند و لیلا آن‌قدر در فکر فرو رفته که حواسش به ‌آن‌ها نیست‌. موتوری وقتی از کنار لیلا رد ‌مي‌شود، با دهانش صدا ایجاد می‌کند و به اصطلاح پِخ ‌مي‌کند و ‌مي‌خندند و دور ‌مي‌شوند، ولی لیلا هیچ واکنشی نشان نمي‌دهد و نگاهی عاقل اندر سفیه به ‌آن‌ها ‌مي‌کند و صدای خنده احمقانه موتوری‌ها حتی وقتی خیلی دور ‌مي‌شوند هم به گوش ‌مي‌رسد.

یک اتومبیل پاترول سر کوچه ‌مي‌رسد و درون آن سیاوش است‌. سیاوش هم‌سن لیلاست‌. سیاوش ‌مي‌خواهد دنده عقب بیاید، ولی راهش مسدود است. توجه لیلا هم به دور شدن موتوری‌هاست و از رسیدن سیاوش غافل است‌.

سیاوش (سرش را کامل از شیشه بیرون ‌مي‌آورد با صدای بلند): لیلا‌‌‌.‌.‌. لیلا...

لیلا سیاوش را ‌مي‌بیند‌‌، لبخند ‌مي‌زند و به سمتش ‌مي‌رود‌‌‌.

تیتراژ سایه فیل

 

داخلی- بیمارستان - روز

سیاوش و لیلا درحالی‌که دسته‌گل بزرگی در دست سیاوش است، در راهروی بیمارستان در حال قدم زدن به سمت اتاق مراقبت از پدر لیلا هستند‌.

وارد اتاق ‌مي‌شوند‌‌، پدر با لباس بیمارستان روی تخت خوابیده است و سکوتی در اتاق جاری است‌‌‌. پدر اختلاف سنی خیلی زیادی با لیلا دارد‌. اندام‌های صورتش فلج شده‌اند و با یک حرکت خیلی خشک صورت سعی دارد ببیند که چه کسانی به دیدنش آمده‌اند‌‌‌.

لیلا: سلام، قربونت برم من.

لیلا به بالین پدر ‌مي‌رود و او را ‌مي‌بوسد.

سیاوش: سلام آقای ابراهیمي،‌ خوب هستین؟

پدر که مشخص است سکته مغزی کرده و قدرت تکلم ندارد، سعی دارد به سیاوش سلام کند و خوشامد بگوید.

‌‌‌سیاوش: خیلی خوشحالم که ‌مي‌بینمتون‌‌، لیلا خیلی ازتون تعریف کرده، ولی هر بار خواستم ببینمتون، گفت دوست نداره تو بیمارستان اولین بار شما رو ببینم!

لیلا (رو به پدر): مي‌خواستم زودتر خوب بشی بیای خونه بابا.

‌‌‌سیاوش: حالتون بهتره الحمدالله؟

پدر چیزی نمی‌گوید و فقط با نگاه خیره سیاوش را نگاه ‌مي‌کند‌. سکوتی بین هر سه‌شان ‌مي‌افتد. سیاوش سکوت را می‌شکند.

‌‌‌سیاوش: من اصلاً دوست نداشتم اولین بار این‌جا ببینمتون، ولی خب، از اون‌جایی که خیلی وقته این‌جایین، خونواده من یه ذره عجله داشتن ‌مي‌خواستن یه ذره تکلیف روشن شه.

پدر با این‌که اندام صورتش فلج شده‌اند، مشخص است که چهره‌اش از این وصلت رضایت دارد.

‌‌‌سیاوش: خونواده من با اجازه‌تون هفته پیش اومدن خواستگاری که یه صحبتی کرده باشیم که خدا رو شکر لیلا خانوم به ما بله رو گفتن و گفتن که شما هم رضایت داشتین، با این‌که منو ندیده بودین!

‌‌‌لیلا: دیگه این‌قدر من تعریف کرده بودم ازت که بابام ندیده قبولت داشت‌‌‌.

‌‌‌سیاوش: لطف دارین به خدا به من بابا جون‌‌، ایشالا که زودتر شفا بگیرین از این‌جا بیاین بیرون‌‌‌.‌.‌. خدا شاهده مامان اینای من فقط دارن سر نماز دعاتون ‌مي‌کنن که زودتر خوب شین‌‌‌.‌.‌.‌ بابام که عمرش رو داده به شما، ولی نمي‌دونین مامانم چه جوری عاشقِ لیلا شده.

‌‌‌لیلا: بابا نمي‌دونی چقدر مامانش اینا ماهن‌.‌.‌.

‌‌‌سیاوش: لیلا لطف داره...

سیاوش از جیبش یک تقویم جیبی در‌مي‌آورد و به پدر لیلا نزدیک‌تر ‌مي‌شود.

‌‌‌سیاوش: جناب ابراهیمي ‌من ‌مي‌خوام یه تاریخ مشخص کنیم این‌جا رو تقویم که ایشالا هم شما تا اون موقع حالتون بهتر شده باشه، هم یه روز مبارکی باشه‌.‌.‌. عیدی چیزی...

در همین حال موبایل سیاوش زنگ ‌مي‌خورد و به سمت بیرون از اتاق ‌مي‌رود.

‌‌‌سیاوش: خیلی معذرت ‌مي‌خوام آقای ابراهیمي،‌ من یه دِقه برم بیرون صحبت کنم برسم خدمتتون‌‌، همکارمه فکر کنم کار واجب داره‌‌‌...

سیاوش اتاق را ترک ‌مي‌کند و سکوتی بین لیلا و پدرش ‌مي‌افتد‌‌‌. لیلا نزدیک پدر ‌مي‌رود، دستش را ‌مي‌گیرد و شروع به نوازش دست پدر ‌مي‌کند.

‌‌‌لیلا: قربونت برم، خیالت راحت باشه ها‌‌‌.‌.‌.‌ نمي‌دونی چقدر همه‌شون انسانن‌‌‌.‌.‌.‌ خودِ سیاوش از همون موقع که دانشگاه ‌مي‌رفتم، منو ‌مي‌خواست‌‌، همون ترم یک ازم خواستگاری کرد‌‌‌.‌.‌.‌ همه جوره امتحانش کردم‌‌‌.‌.‌.‌ عاشقِ دُرسائه‌‌‌.‌.‌. مي‌گه انگار دخترِ خودشه‌.‌.‌.‌‌

اصلاً چرا دارم اینا رو بهت ‌مي‌گم؟ حالت بغض ‌مي‌گیرد. ایشالا خودت بر‌مي‌گردی خونه ‌مي‌بینی همه اینا رو‌‌‌.‌.‌.‌ این دکترها یه چیزی واسه خودشون می‌گن‌‌‌.‌.‌. من امیدم به خداست‌‌‌.‌.‌. از چشمش اشک ‌مي‌ریزد، ‌مي‌دونم دوباره میای خونه.

 

خارجی - پشت بیمارستان پیاده‌رو - روز

لیلا به‌تنهایی به دیوار پشتی بیمارستان که رو به شهر قرار دارد، تکیه داده و بی‌صدا اشک ‌مي‌ریزد و چهره‌اش مملو از غم است‌. سیاوش از دور ‌مي‌آید و در دستانش یک آب‌میوه و جعبه‌ای دستمال کاغذی دارد‌‌‌.

لیلا وقتی متوجه حضور سیاوش ‌مي‌شود، ‌مي‌خواهد گریه‌اش را پنهان کند و مشخص است لیلا از آن آدم‌هایی است که از اشک ریختن خجالت ‌مي‌کشد و به طرز کودکانه‌ای ‌مي‌خواهد لبخند به صورتش بیاورد‌‌‌.

سیاوش آب‌میوه را به او ‌مي‌دهد و جعبه دستمال کاغذی را به سمتِ او ‌مي‌گیرد‌‌‌.

‌‌‌لیلا: مرسی‌‌‌.‌.‌. این چیه؟ (یک برگ دستمال و بعد آب‌میوه را ‌مي‌گیرد)

‌‌‌سیاوش: گریه کردی قندت افتاده‌.‌.‌‌.

لیلا که معذب است سیاوش را نگاه کند، سعی دارد اشک‌ها و همین‌طور سایه چشمش را که روی صورتش پاشیده شده، پاک کند.

‌‌‌سیاوش: کاش چند تا دکتر دیگه هم ‌مي‌دیدنش.

‌‌‌لیلا: هر کی دیده، قطع امید کرده!

سیاوش (نفس عمیقی با افسوس ‌مي‌کشد): خدا بهتون صبر بده.

سکوتی افتاده، مشخص است که سیاوش دقیقاً نمي‌داند باید چه بگوید.

‌‌‌سیاوش: تو الان باید جایی بری؟

‌‌‌لیلا: می‌رم خونه.

‌‌‌سیاوش: با این حالت خونه نری بهتره‌‌‌.‌.‌. من تا چهار‌‌، پنج بی‌کارم.

‌‌‌لیلا: ‌مي‌تونی ادای وحیدیان رو دربیاری؟

سیاوش( شوکه ‌مي‌شود): جان؟!

‌‌‌لیلا: ‌مي‌گم ادای وحیدیان رو در بیار فضامون عوض بشه.

‌‌‌سیاوش (با لبخند): من واقعاً یادم رفته.

 

داخلی- اغذیه ناصری - روز

اغذیه‌فروشی صندلی ندارد و مراجعه‌کنندگان غذای خود را ایستاده و دورتادور فضای مغازه صرف ‌مي‌کنند‌‌‌. دورتادور اغذیه‌فروشی شیشه‌ای است و مراجعه‌کنندگان هنگام صرف غذا منظره خیابان را دارند‌‌‌.

لیلا و سیاوش رو به شیشه ایستاده‌اند، سیاوش مقدار زیادی از ساندویچش نمانده، ولی لیلا تقریباً غذایش را دست نزده است‌‌‌.

‌‌‌سیاوش (با دهان پُر): چرا غذات رو نمي‌خوری؟

‌‌‌لیلا: ‌مي‌خورم‌‌‌.‌.‌.

‌‌‌سیاوش: تو با کیا اومده بودی چند وقت پیش این‌جا؟

‌‌‌لیلا: هیشکی‌‌، تنها!

‌‌‌سیاوش: تنهایی پا شده بودی اومده بودی این‌جا چی کار؟

‌‌‌لیلا: همین‌جوری‌.‌.‌. دلم گرفته بود، یاد دانشکده افتاده بودم.

‌‌‌سیاوش: آخه همچین آش دهن‌سوزی هم نبود دانشگاه که آدم بخواد یادش بیفته دلش تنگ شه‌.‌.‌.

‌‌‌لیلا: بالاخره دوران قشنگی بود.  

‌‌‌سیاوش: اولش آره‌‌‌.‌.‌. من قشنگ فکر ‌مي‌کردم از این نخبه‌هام که دارم تو ایران حیف ‌مي‌شم.

‌‌‌لیلا:  تو‌، تو خارج حیف شدی!

‌‌‌سیاوش: آره به قرآن فاز این دانشجو معترض‌ها رو برداشته بودم که به هر قیمتی ‌مي‌خوان برن‌‌‌.‌.‌.‌ ملت بورس می‌شن می‌رن آمریکا، من احمق پا شدم با پول خودم رفتم قبرس!

‌‌‌لیلا: مدرک علم و صنعت به خدا خیلی معتبرتر بود از این مدرکی که از قبرس گرفتی!

‌‌‌سیاوش: مدرک نگرفتم من از اون‌جا!

‌‌‌لیلا: الان تو لیسانس نداری؟

سیاوش دائم این‌طرف و آن‌طرف را نگاه ‌مي‌کند.

سیاوش: من چند تا واحدم مونده بود، ولی یه جوری افسرده بودم که دکترم گفت فقط باید برگردم‌‌‌.‌.‌. یه جوری صحبت ‌مي‌کنی انگار خودت مدرک گرفتی!

‌‌‌لیلا: خب من داستانم فرق ‌مي‌کرد، هادی نذاشت دیگه‌‌‌.‌.‌.

‌‌‌سیاوش: تو داشتی درس ‌مي‌خوندی، این چه شوهری بود یهو؟

‌‌‌لیلا: خودمم نفهمیدم‌‌‌.‌.‌. ولی شاید یه روزی دوباره برم مهندسی بخونم.

‌‌‌سیاوش: از ترم یک این‌قدر بهمون گفتن مهندس‌‌، آخرم نشیدیم‌.‌.‌. تو که خدایی دیگه واقعاً زور داره‌‌‌.‌.‌. کلاً دوتا ورودی دختر گرفته بود دانشگاه.

سیاوش باز هم این‌طرف و آن‌طرف را نگاه ‌مي‌کند.

‌‌‌لیلا: تو خیلی نگرانی یکی تو رو با من ببینه‌‌، ‌مي‌خوای زودتر بریم؟!

‌‌‌سیاوش: مکث نه، چرا همچین فکری ‌مي‌کنی؟

‌‌‌لیلا: آخه هی این‌ور اون‌ورو نگاه ‌مي‌کنی‌.‌.‌.

‌‌‌سیاوش: نه بابا. (مکث) چرا غذات رو نمي‌خوری تو؟

‌‌‌لیلا: میل ندارم می‌برم خونه.

سکوتی ‌مي‌افتد.

‌‌‌لیلا: ادای سامان زندی رو یادته در‌مي‌آوردی.

‌‌‌سیاوش (لبخندی به لبانش ‌مي‌آید): یه چیزهای گنگی یادمه!

‌‌‌لیلا (‌مي‌خندد): وای خیلی خوب درمی‌آوردی اداش رو‌‌‌.‌.‌. ولی تو رو خدا یه بار خانم حسین‌نژاد رو دربیار‌.‌.‌.

‌‌‌سیاوش: به خدا یادم رفته همه اینا رو لیلا‌‌‌.‌.‌. چه گیریه دادی. (‌مي‌خندد) یادته بهم ‌مي‌گفتی برم بازیگر شم؟

‌‌‌لیلا: آره بابا، ولی خیلی زود گذشتا‌‌‌‌.‌.‌. ‌مي‌دونی واسه چند سال پیشه؟

در همین لحظه موبایل سیاوش زنگ ‌مي‌خورد و سیاوش پاسخ ‌مي‌دهد.

‌‌‌سیاوش: الو‌‌، جون دلم عزیزم‌‌‌.‌.‌.‌ تموم شد کارت؟ الو‌‌‌.‌.‌.‌ الو تموم شد تولد؟ بیام دنبالتون؟ من بیام دنبالت مهتاب؟

سیاوش هم‌چنان که موبایل در دست دارد، به سمت در خروج ‌مي‌رود و ‌مي‌خواهد ادامه صحبت‌هایش را بیرون انجام دهد و با دست از لیلا عذرخواهی ‌مي‌کند که بیرون ‌مي‌رود و لیلا چند ثانیه مکث ‌مي‌کند و بعد ساندویچش را در کیفش ‌مي‌گذارد و به سمتِ صندوق ‌مي‌رود تا ساندویچ‌ها را حساب کند.

‌‌‌لیلا: آقا غذای ما چقدر شد؟

صندوق‌دار: دو تا ساندویچ؟

‌‌‌لیلا: بله.

صندوق‌دار: شوهرتون حساب کرد.

لیلا مکثی ‌مي‌کند و به آن سوی شیشه نگاه ‌مي‌کند که سیاوش هم‌چنان مشغول تلفن حرف زدن است‌‌‌.

‌‌‌لیلا: شوهرم کِی حساب کرد؟

صند‌وق‌دار: همون اولش دیگه‌.‌.‌.

 

داخلی - ماشین سیاوش - روز  

 سیاوش در حال رانندگی است و لیلا مشغول مکالمه با موبایلش است‌.

‌‌‌لیلا (مکالمه با موبایل): تو امشب خونه دایی بمون‌‌‌.‌.‌.‌. من فردا بعد از شرکت میام کرج دنبالت همگی با هم می‌ریم آقا بزرگ رو ‌مي‌بینیم‌‌‌.‌.‌.‌ باید واسش دعا کنیم قربونت برم همون شکلیه‌‌‌.‌.‌.‌ زن دایی رو اذیت نکنی ها‌‌‌.‌.‌. ای قربونت برم من‌.‌.‌. خدافظ.

‌‌‌سیاوش: مدرسه نمي‌ره دخترت؟

‌‌‌لیلا: چرا بابا‌‌‌.‌.. رفتم با معلمشون اینا صحبت کردم واسه غیبت‌هاش‌‌‌. تو ندیدی درسا رو؟

‌‌‌سیاوش: در حدِ عکسِ تلگرامت‌‌‌.‌.‌.‌ عروسیم هم که افتخار ندادین بیاین!

‌‌‌لیلا: من اون موقع وسط طلاق بازی بودم واقعاً نمي‌تونستم بیام.

‌‌‌سیاوش: من طلاقت رو از خودت شنیدما‌‌‌.‌.‌. حتی واسه عروسیم فکر کرده بودم با شوهرت میای!

‌‌‌لیلا: واقعاً خیلی بامعرفتی.

‌‌‌سیاوش: نه بابا من همه بچه‌ها رو دعوت کرده بودم.

‌‌‌لیلا: نه، واسه اون نمي‌گم‌‌، واسه امروز‌.‌.‌.‌ اصلاً یه باری از دوشم برداشته شد‌‌‌.‌.‌.‌ حالم خیلی بهتره.

‌‌‌سیاوش: خدا رو شکر‌‌‌.‌.‌.‌ ایشالا یه معجزه می‌شه واسه بابات.

‌‌‌لیلا: الان داری می‌ری سمت من؟

‌‌‌سیاوش: آره.

‌‌‌لیلا: ببین تو رو خدا منو همین‌جا پیاده کن، خودم می‌رم‌‌‌‌.‌.‌.

‌‌‌سیاوش: من دارم تو رو ‌مي‌رسونم که وقتم پُر شه فقط‌‌‌.‌.‌. باید برم دنبال خانومم‌.‌.‌. رفتن تولد یکی از هم‌مهدی‌های آرتین.

‌‌‌لیلا: آخی...

‌‌‌سیاوش: از این تولد زنونه ها‌.‌.‌.‌ اگه تو هم کاری نداری، ‌مي‌خوای بریم یه سر به دانشگاه بزنیم؟

‌‌‌لیلا: نه، دیگه خیلی زیادیه.

‌‌‌سیاوش: من بی‌کارم خلاصه.

‌‌‌لیلا: نوستالژی‌بازی اضافه‌اس‌.‌.‌. برو دنبالِ خانومت به نظرم.

‌‌‌سیاوش: واسه من داری می‌گی؟

‌‌‌لیلا: نه کلاً‌.‌.‌.‌ (مکث) تو خانومت ‌مي‌دونه؟

‌‌‌سیاوش: آره بهش گفتم‌‌‌.‌.‌. ما دروغ به هم نمي‌گیم‌‌‌.‌.‌. ‌مي‌دونه امروز با توام‌‌‌.‌.‌.حتی نشونی هم دادم همونی که عروسی‌مون نیومد.

‌‌‌لیلا: ببین من دارم یه خونه اجاره ‌مي‌کنم‌.‌.‌.‌. صابخونه‌مون الان گفته بعد بابام نمي‌تونم تو اون خونه بمونم‌‌‌.‌.‌.‌ اگه واقعاً بی‌کاری، یه زحمت دیگه واست دارم.

 

داخلی - خانه نوساز - روز-غروب

خانه‌ای کوچک و محقر ولی نوساز را ‌مي‌بینیم که وسیله‌ای درون آن نیست و سرتاسر خانه لُخت است.

عاطفی‌پور مردی حدوداً 50 ساله به آشپزخانه ‌مي‌آید و زیر کتری را خاموش ‌مي‌کند و بعد با عجله به سمت کیف وسایلش ‌مي‌رود و عطر ‌مي‌زند و پیراهنش را با همان عجله در شلوارش ‌مي‌کند و بعد در را نیمه باز ‌مي‌گذارد و دوباره به آشپزخانه ‌مي‌رود و شروع به شستن دو فنجان ‌مي‌کند و در همین حال لیلا و سیاوش ‌مي‌رسند، ولی آشپزخانه جایی است که عاطفی‌پور چهره ‌آن‌ها را نمي‌بیند‌‌‌.

‌‌‌لیلا: سلام آقای عاطفی‌پور.

عاطفی‌پور (در حال شستن فنجان با عجله سلامش را ‌مي‌کِشد): خانوم‌‌‌.‌.‌. خوش اومدی همسایه. (خیلی اعصاب خردکن ‌مي‌خندد)

‌‌‌سیاوش: سلام علیکم.

عاطفی‌پور لحظه‌ای سکوت ‌مي‌کند و از این‌که صدای یک مرد ‌مي‌آید، شوکه ‌مي‌شود و شیر آب را ‌مي‌بندد و با دستان خیس از آشپزخانه بیرون ‌مي‌آید.

عاطفی‌پور (بهت‌زده): سلام آقا‌‌، خوب هستی؟!

مشخص است که عاطفی‌پور ‌مي‌خواهد هر چه زودتر بداند که این مرد کیست.

‌‌‌لیلا: ببخشین مزاحمتون شدیم ها‌‌‌.‌.‌. من خواستم یه بار دیگه خونه رو ببینم، بعد بیام واسه قرارداد‌‌‌.‌.‌‌. دیدم خودتونم واسه دیدن دوباره خونه خیلی اصرار ‌مي‌کردین!

عاطفی‌پور: حتماً‌‌، این چه حرفیه‌‌‌.‌.‌.‌ دیگه خودتون توضیح بدین واسه آقا نورگیرش رو اینا رو‌‌.‌.‌. برادرتونن دیگه؟

‌‌‌لیلا: همسرم هستن!

عاطفی‌پور لحظه‌ای شوکه ‌مي‌شود و نمي‌داند چه بگوید.

عاطفی‌پور (پس از مکث): به‌به‌‌‌.‌.‌. آقا خیلی خوشحالم که ‌مي‌بینمتون‌‌‌.‌.‌.‌ ولی خانوم، شما گفته بودی مجردی با یه بچه!

لیلا: من گفته بودم یه نفرم با یه بچه! الان همسرم اومده فقط خونه رو ببینه.

‌‌‌سیاوش: من ایران زندگی نمي‌کنم. همون دو نفرن‌‌‌..‌. الان اومدم ببینم زن و بچه‌م کجا ‌مي‌خوان بیان!

عاطفی‌پور: به سلامتی آقا خیالتون راحت باشه از این‌جا‌‌‌.‌.‌. این‌جا بهترین نورگیر‌، بهترین همسایه‌ها‌.‌.‌‌. خونه تو مثلث طلاییه‌‌‌.‌.‌.‌ خودم هم طبقه بالاتون هستم. (رو به لیلا) کاش ‌مي‌گفتین متأهلین خانوم!

‌‌‌لیلا: فرقش چی بود اون وقت آقای عاطفی‌پور؟

عاطفی‌پور: خب من خودم زن و بچه دارم. الان ‌مي‌فهمم این آقا بالاخره نگرانه، الان این‌جوری هر موقع نگران باشن، نهایتش یه تماس با منه.

‌‌‌سیاوش: آره، من واقعاً این واسم مهم بود‌‌، نه نورگیر و این‌جور چیزها‌‌‌.‌.‌.‌ یه جوری که خانومم بتونه راحت زندگی کنه‌‌‌.‌.‌.کسی مزاحمش نباشه. بالاخره دیدین خودتون دیگه‌‌‌.‌.‌.

عاطفی‌پور: بله، من کامل ‌مي‌فهمم چی ‌مي‌گین‌‌‌.‌.‌. شما کجا زندگی ‌مي‌کنی؟

‌‌‌سیاوش: من؟ (مکث) قبرس!

عاطفی‌پور: به‌به! به‌به! بهترین آب‌وهوا.

سیاوش: تشریف بیارین در خدمتتون باشم‌‌.‌.‌. بی تعارف ‌مي‌گم‌.‌.‌. حالا من شماره اون‌جامم ‌مي‌دم بهتون.

عاطفی‌پور: شرایط واسه زندگی چطوره اون‌جا؟

‌‌‌سیاوش: فوق‌العاده‌اس‌.‌.‌.‌ یعنی جوریه که من اصلاً نمي‌تونم تهران رو تحمل کنم‌‌‌.‌.‌.‌ همه‌ش اون‌ورم.

عاطفی‌پور: شما کارت چیه اون‌جا؟

‌‌‌سیاوش: من (مکث) مهندسم‌‌‌.‌.‌. مهندس معدن‌‌‌.‌.‌. هم من، هم خانومم.

عاطفی‌پور: آقا من حتماً میام پیشت‌.‌.‌. منم زن و بچه‌م کانادان‌.‌.‌. بلا نسبت کپک زدم آقا این‌جا به خدا از تنهایی‌‌‌.‌.‌. ولی خیالتون راحت.

‌‌‌لیلا: منم به همسرم گفتم که شما خیلی انسان هستین‌‌.‌.‌. واسه همین گفتم شما رو ببینه و خیالش از کلِ آپارتمان راحت بشه.

عاطفی‌پور: شما هم مثل خواهر خودم دیگه‌‌‌.‌.‌. چه فرقی داره؟

‌‌‌لیلا: بله، منم واقعاً همین حس رو دارم. (رو به سیاوش) از روزی که آقای عاطفی‌پور رو دیدم، هر روز یه مسیجی چیزی ‌مي‌زنن که بیام دوباره آپارتمان رو ببینم‌.‌.‌. این‌قدر که براشون مهمه ما این‌جا رو دوست داشته باشیم‌.‌.‌. حتی می‌گم خونه رو پسندیدم، بازم دعوتم ‌مي‌کنن ‌مي‌گن یه چایی بخورم این‌جا!

مشخص است که عاطفی‌پور شرمسار است و فقط ‌مي‌خواهد صحبت‌ها تمام شود.

سیاوش( نگاهی به سرتاپای عاطفی‌پور ‌مي‌اندازد): انسانن دیگه‌.‌.‌.

عاطفی‌پور: من تو این همه زمینی که تو شمرون داشتم، این‌جا رو انتخاب کردم آقا‌.‌.‌. ‌مي‌دونی واسه چی؟

‌‌‌سیاوش: نمي‌دونم والا!

عاطفی‌پور: چون از پشت‌بومش لونا پارک معلومه‌.‌.‌. یعنی هر وقت خانوم شما دلش واسه شما تنگ شه، یا بگیره، می‌ره پشت بوم یه نگاه به چرخ و فلک‌ها ‌مي‌ندازه، حالش خوب می‌شه.

‌‌‌سیاوش: مگه با چرخ و فلک حال آدم خوب می‌شه؟

عاطفی‌پور: من خودم خانومم اینا که تازه رفته بودن، هر روز می‌رفتم این پارک ارم رو فقط نگاه ‌مي‌کردم‌‌‌.‌.‌.‌ شما همین که ‌مي‌بینی همه دارن جیغ می‌کشن، ‌مي‌فهمي ‌زندگی قشنگه‌‌‌.‌.‌. شاید الان واسه تو قشنگ نباشه، ولی تهش قشنگه که همه دارن جیغ می‌کشن!

‌‌‌لیلا: ما ‌مي‌تونیم پشتِ‌بوم رو ببینیم؟

عاطفی‌پور: بله، چرا نمي‌تونین؟ بذارین من دو تا چایی واستون بریزم تو همین دوتا لیوانی که داشتم می‌شستم براتون‌.‌.‌. برین بالا دوتایی بخورین.

 

خارجی- پشت‌بام - شب  

شب شده و سکوت خاصی جریان دارد‌‌‌. چشم‌انداز پشت‌بام رو به شهر بازی ارم است‌‌‌. شهر بازی غرق در نور است و لیلا به‌تنهایی و در سکوت خاصی به شهر بازی نگاه ‌مي‌کند‌‌‌. از چشمانش مشخص است که غرق در فکر است، ولی کمتر نشانی از غمي ‌که ظهر از او دیدیم، وجود دارد‌‌‌.

متوجه می‌شویم سیاوش هم آن‌سوی پشت‌بام منظره دیگری را نگاه ‌مي‌کند و بعد به طرف لیلا ‌مي‌آید‌.

‌‌‌سیاوش: ولی ایدئولوژی عاطفی‌پور رو من جواب نمی‌ده‌.‌.‌.‌ من وقتی ببینم همه خوشحالن، بیشتر احساس بدبختی ‌مي‌کنم‌.‌.‌. قبرس هم واسه همین رو مخم بود اصلاً‌.‌.‌.

‌‌‌لیلا: ولی من دوست دارم این‌جا رو‌‌‌.‌.‌. فقط نمي‌دونم بعد بابام روزها رو چی کار کنم اگه دلم گرفت‌.‌.‌. روزها که دیگه چرخ و فلک نیست.

‌‌‌سیاوش: روزها هم باغ‌وحشش معلومه.

‌‌‌لیلا: نه بابا، معلوم نیست از این‌جا!

‌‌‌سیاوش: حیوون بزرگ‌هاش ولی باید معلوم باشن‌‌‌.‌.‌. احتمالاً فیل‌هاش معلومن‌‌‌.‌.‌. یا حداقل ظهرها سایه‌شون می‌افته رو خونه‌ت.

‌‌‌لیلا: این‌جا رو ‌مي‌گیرم. مشکلش این مرتیکه بود که دیگه فکر کنم حل شد.

‌‌‌سیاوش: گناه داشت بیچاره‌.‌.‌.‌ من خوب بودم؟

‌‌‌لیلا: تو عالی بودی.

‌‌‌سیاوش: جلو بابات بهتر بودم یا این‌جا؟

‌‌‌لیلا: تو هر جفتش اون کاری رو که باید ‌مي‌کردی، کردی. (سکوتی ‌مي‌کند) سیاوش، من واقعاً تا آخر عمرم بهت مدیونم.

‌‌‌سیاوش: ولم کن بابا.

‌‌‌لیلا: ببین، اگه همین الان از بیمارستان زنگ بزنن بگن بابام تموم کرده، دیگه کنار اومدم‌‌‌.‌.‌. چون ‌مي‌دونم به آرزوش رسیده‌‌‌.‌.. دیگه هیچی نمي‌خوام‌‌‌.‌.‌.‌ باید برات جبران کنم.

‌‌‌سیاوش: یعنی تو هم یه روز واسم وقت بذاری بیای ادای یکی رو برام دربیاری؟

‌‌‌لیلا: اگه بخوای، آره.

‌‌‌سیاوش: ‌مي‌خوام‌‌‌.‌.‌.‌ بیا ادای عمه بچه‌م رو دربیار یه روز‌‌‌.‌.‌.‌ طفلکی عمه نداره‌‌‌.‌.‌. خیلی گناه داره‌.‌.‌. ولی یه سؤال بپرسم؟

‌‌‌لیلا: آره بپرس.

‌‌‌سیاوش: این همه آدم تو شرکتتون اینا بود، چرا بعد این همه سال به من گفتی؟

‌‌‌لیلا: چون خوب ادا درمی‌آوردی.

‌‌‌سیاوش: همین؟

‌‌‌لیلا: آره همین‌‌‌.‌.‌. هزار بار با خودم کلنجار رفتم که ازت نخوام، ولی هی به خودم می‌اومدم ‌مي‌دیدم اگه بابام بره، تا آخر عمر عذاب وجدان دارم.

‌‌‌سیاوش: من رفتم تلفنی حرف بزنم، چی گفتی به بابات؟

لیلا: یه سری حرف‌های راست و دروغ.

‌‌‌سیاوش: راست و دروغ خوبه!

‌‌‌لیلا: یه سؤال بپرسم؟

‌‌‌سیاوش: آره.

‌‌‌لیلا: من اصلاً فکر نمي‌کردم پیشنهاد احمقانه‌مو قبول کنی‌.‌.‌.‌ تو چرا قبول کردی بعد این همه سال؟

‌‌‌سیاوش: چون بابام از بچگی بهم ‌مي‌گفت مهندس کوچولو. (در فکر فرو ‌مي‌رود)

‌‌‌لیلا: خدا بیامرزتش‌‌، چه ربطی داشت؟

‌‌‌سیاوش: ربطش این بود که فکر کنم بابام هیچ آرزویی جز مهندس شدن من نداشت.

 

داخلی- ماشین سیاوش - شب  

سیاوش و لیلا در ماشین نشسته‌اند و مشخص است که سیاوش عجله دارد و با سرعت رانندگی ‌مي‌کند.

‌‌‌لیلا: ببین چه کاری بود، خب من خودم می‌رفتم دیگه‌‌‌.‌.‌.

‌‌‌سیاوش: نه بابا، کاری نداره، می‌ریم خانومم اینا رو سوار ‌مي‌کنیم‌. بعد می‌ریم تورَم تو مسیر پیاده ‌مي‌کنیم‌.‌.‌. فقط لیلا جان یه چیزی رو حواست باشه!

‌‌‌لیلا: چی؟

سیاوش: ببین مهتاب می‌دونه که من امروز از صبح باهات بودم و قرار بوده بهت کمک کنم.

‌‌‌لیلا: خب!

‌‌‌سیاوش: یعنی همه چی رو می‌دونه‌.‌.‌. من فقط یه چیزی رو بهش نگفتم که ازت ‌مي‌خوام حواست بهش باشه جلوش.

‌‌‌لیلا: بگو چیه؟

‌‌‌سیاوش: ببین، مهتاب نمي‌دونه تو جدا شدی!

سکوتی ‌مي‌افتد.

‌‌‌لیلا: باشه‌‌‌.‌.‌. حواسم هست.

‌‌‌سیاوش: ببخشیدا.

سیاوش ضبط را كمي‌ زیاد ‌مي‌کند و لیلا از شیشه ماشین بیرون را نگاه ‌مي‌کند و چندین ثانیه سکوت ‌مي‌کند. مشخص است که در فکر فرو رفته و ‌مي‌خواهد چیزی را به زبان بیاورد.

‌‌‌لیلا: سیاوش، من ازت یه خواهشی دارم.

‌‌‌سیاوش: جانم؟

‌‌‌لیلا: می‌شه لطفاً قبول کنی که من اذیت نشم؟

‌‌‌سیاوش: آره حتماً، چی؟

‌‌‌لیلا: نمي‌خوام تو منو برسونی‌‌‌.‌.‌. می‌شه وایسی من یه دربست بگیرم؟

‌‌‌سیاوش: ببین، نمي‌دونم چرا این... (لیلا وسط حرفش ‌مي‌پرد)

‌‌‌لیلا: خواهش ‌مي‌کنم‌.‌.‌. نذار معذب شم!

سیاوش در سکوت راهنما می‌زند و کنار خیابان ‌مي‌ایستد.

‌‌‌سیاوش: اگه معذب می‌شی، باشه‌.‌.‌. (سکوت می‌کند) پس بشین تو ماشین من یه دربست برات بگیرم.

سیاوش از ماشین پیاده ‌مي‌شود و لیلا در ماشین نشسته و از شیشه سیاوش را ‌مي‌بیند که برای ماشین‌ها دست تکان ‌مي‌دهد‌‌‌. لیلا با آرامشی خاص از شیشه نگاه ‌مي‌کند که سیاوش ‌مي‌خواهد برای او ماشین بگیرد‌.

درحالی‌که لیلا در ماشین تنهاست، ضبط ماشین هم با صدای کم ‌مي‌خواند‌. لیلا ضبط را كمي ‌زیاد ‌مي‌کند و از شیشه ‌مي‌بیند که یک تاکسی برای سیاوش ایستاده و لیلا از ماشین پیاده ‌مي‌شود.

‌‌‌سیاوش: بیا‌.‌.‌. این می‌ره.

‌‌‌لیلا: نمي‌دونم باید چه جوری ازت تشکر کنم بابت امروز‌‌‌.‌.‌. به‌خاطر من مجبور شدی به خانمت دروغ بگی.

‌‌‌سیاوش: نه بابا دروغِ چی؟

‌‌‌لیلا: خیلی محبت کردی مهندس!

لیلا در عقب تاکسی را باز ‌مي‌کند.

‌‌‌سیاوش: مراقب خودت باش.

‌‌‌لیلا: تو هم همین‌طور.

لیلا در تاکسی ‌مي‌نشیند و تاکسی دور ‌مي‌شود‌‌‌. هنگا‌مي‌که سیاوش ‌مي‌خواهد در ماشینش بنشیند، یک ماشین کنار او ‌مي‌ایستد و مردی میان‌سال سرش را از شیشه بیرون ‌مي‌گیرد.

مرد میان‌سال: مهندس!

‌‌‌سیاوش (نگاهی به مرد ‌مي‌کند تا ببیند او را ‌مي‌شناسد و مکثی ‌مي‌کند): جانم؟

جوری پاسخ ‌مي‌دهد که انگار واقعاً او را مهندس خطاب کرده.

مرد میان‌سال: باکری از کجا ‌مي‌تونم برم؟

‌‌‌سیاوش: بلد نیستم متأسفانه.

مرد گازی به ماشین ‌مي‌دهد و ‌مي‌رود‌.

 

داخلی- تاکسی - شب  

تاکسی در حال حرکت است‌‌‌. لیلا پشت نشسته و از شیشه ماشین بیرون را نگاه ‌مي‌کند. رادیوی  ماشین در حال پخش برنامه شبانه است‌‌‌.

‌‌‌لیلا: آقا ببخشین می‌شه یه ذره دور بزنین تو شهر؟

راننده: والا چی بگم‌.‌.‌.‌ شوهرتون واسه جنت‌آباد با من طی کردن!

‌‌‌لیلا: هزینه‌ش رو پرداخت ‌مي‌کنم‌‌، اگه می‌شه یه ذره دور بزنین.

راننده: من حرفی ندارم خانوم‌‌‌.‌.‌. شما هر جا بگی، من می‌رم.

‌‌‌لیلا: ممنون.

لیلا شیشه را كمي‌ پایین ‌مي‌کشد و بادی به صورتش ‌مي‌خورد‌‌‌. صدای برنامه شبانه رادیو هم‌چنان در حال پخش است.

SuperUser Account امتیاز به خبر :

ارسال نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

نظرات شما

هم اکنون هیچ نظری ارسال نشده است. شما می توانید اولین نظردهنده باشد.