چهارشنبه 22 آبان 1398

فیلم به فیلم، اندرسون از اندرسون می‌گوید

لذت ماجراجویی بی‌برنامه!

  • 13 خرداد 1398
  • 11:42
  • پرونده
  • مترجم : احمد فاضلی شوشی
  • 0 دیدگاه
  • 106 بازدید
  • Article Rating
لذت ماجراجویی بی‌برنامه!

اگر هشت فیلم نخست وس اندرسون را دیده باشید، پی می‌برید که فیلم‌های این کارگردان به ادراکتان رنگ و جلا می‌بخشد. کارگردان ما با کت‌وشلواری با طرح جناغی، پیراهنی راه‌راه، کراوات و کفش‌های چرمی قهوه‌ای وارد اتاقی در باشگاهی خصوصی می‌شود. اگر در دنیایی ایده‌آل می‌بودیم، می‌توانستی از گرامافونی در گوشه اتاق، نوای یکی از ترانه‌های گروه کینکز را هم بشنوی، اما بی‌خیال. ظاهر او همانند یکی از شخصیت‌های وس اندرسون است که وارد صحنه‌ای از فیلم‌های او می‌شود. اندرسون همانند فیلم‌هایش، ترکیبی از عناصر متضاد است. رفتار و سکناتش ترکیبی از نزاکت و وقار و شور و وجد لاقید ساحل شرقی است، اما هیچ‌یک از این دو قطب متضاد، رگ و ریشه‌های تگزاسی‌اش را لو نمی‌دهد. ۴۴ ساله است، اما چنان جوان می‌نماید که کیت بلانشت او را به دوریان گری تشبیه کرده است. او زیبایی‌شناسی نحیف و زردنبو است که در صورت لزوم می‌تواند تهوری ‌هاکسی از خود نشان دهد. درباره موفقیت‌هایش با فروتنی صحبت می‌کند و درباره اشتباه‌های خود بسیار صریح است. اعتقاد راسخی که به او جان می‌بخشد، باعث می‌شود استودیوها و ستاره‌های سینمایی را قانع کند در همکاری با او خطر انجام کارهای نامحتمل را بپذیرند.

می‌توان ثابت کرد اندرسون خاص‌ترین کارگردان آمریکایی ۲۰ سال اخیر است (انبوه تقلیدها و اداهای طنزآمیز از او در یوتیوب دلیل این مدعاست)، و این امر خوبی‌ها و بدی‌های خودش را دارد. منتقدانش او را مدگرای غرغروی شیدای کنترل و تسلط بر دیگران می‌دانند که فضاهای فیلم‌هایش ماکت‌های خفه‌ای مملو از شخصیت‌هایی همچون مجسمه‌های کوچک ناموجه هستند. اما کدام آدم شیدای قدرتی را سراغ دارید که با همکاری نویسندگان خودرأی و لج‌بازی همچون اوون ویلسون، نوآ[نوح] باومباک و رومن کاپولا فیلمنامه بنویسد؟ یا هنگامی که در انیمیشن طبع‌آزمایی می‌کند، شق و رق بودن سی‌جی‌ای [تصاویر ساخته شده با کامپیوتر] را فدای کاستی‌های استاپ موشن‌های دست‌ساز می‌کند؟ کدام آدم شیدای قدرتی را سراغ دارید که کار با او چنان لذت‌بخش است که خانواده‌ای در حال گسترش از بازیگران ثابت را دور خودش به وجود می‌آورد که جدیدترین عضو آن راف فاینز، بازیگر هتل بزرگ بوداپست، است؟

گمان نمی‌کنم برای فیلم‌های سحر و جادویی مناسب باشم...

اندرسون مخالف نظریه‌های کلی درباره آثار خود است. او تأکید دارد که دغدغه واقعی‌اش قصه و شخصیت است، و تمام مَجازهای مکرر دیگری که منتقدان و دانشجویان فیلم برایشان سر و دست می‌شکنند، در جایگاه دوم قرار دارند. «حتی اگر فیلم‌هایم را دوباره ببینم، شاید اصلاً متوجه وجود چنین عناصری نشوم، اما اگر کسی به من بگوید، جواب می‌دهم: بله حق با توست! وقتی فیلمی را تماشا می‌کنی و معنایی را در آن می‌یابی که در سطح موجود نیست، احساس می‌کنم فیلم‌ساز از روی قصد این کار را نکرده. مسئله ناخودآگاه است. برای همین است که دوست ندارم درون‌مایه‌نگرانه بیندیشم. این آخرین چیزی است که به انجامش فکر می‌کنم.»

اندرسون که از ذوق و سلیقه کارشناسانه‌ای بهره‌مند است، در ‌هالیوود کارهایی رشک‌برانگیز انجام داده است. او همیشه امتیاز برش نهایی را برای خودش حفظ می‌کند. همیشه بودجه لازم را دریافت می‌کند، اگرچه هیچ‌وقت آن مقداری نیست که خودش می‌خواهد. هرگز با فیلم‌های ادامه‌دار پرخطر خود را به مخاطره نینداخته است، گو این‌که به گفته خودش یک بار برای ساخت «فیلمی از نوع فیلم‌های سحر و جادویی» با او تماس گرفته بودند. «احساس می‌کنم در گفت‌وگوهای مربوط به این‌جور فیلم‌ها نام من به ذهن‌ها متبادر نمی‌شود و گمان نمی‌کنم برای ساخت چنین فیلم‌هایی مناسب باشم.»

از آن‌جا که اندرسون دقیقاً کاری را که می‌خواهد، انجام می‌دهد، حتی آثار شکست‌خورده‌اش هم انسجام و قابلیت آن را دارند که توجه و علاقه شما را برانگیزند. او می‌گوید: «یادم می‌آید دوستی به من گفت: باید ۱۰ سال بگذرد تا مردم به ارزش زندگی در آب پی ببرند.» و می‌افزاید: «و به نحوی حق با او بود. اخیراً فیلم را دوباره در نیویورک اکران کردند و شب باشکوهی بود. مثل خانواده اشرافی تننبام. افتتاحیه فیلم در جشنواره فیلم نیویورک بود و خوب بود، اما ۱۰ سال بعد دوباره آن را اکران کردیم و با خودم می‌گفتم پس این آدم‌ها ۱۰ سال پیش کجا بودند؟ دقیقاً همان سالن بود، اما تجربه‌ای کاملاً متفاوت. برای همین اهمیتی نمی‌دهم اگر فیلم‌هایم ۱۰ سال بعد از اکرانشان دیده شوند و به چشم بیایند.»

 

Bottle Rocket

۱۹۹۶/۱۹۹۴

زمانی که اندرسون در ۱۹۹۲، با همکاری اوون ویلسون، هم‌کلاسی‌اش در دانشگاه تگزاس، ساخت اولین فیلم سینمایی خود را آغاز کرد، ۲۳ سال داشت. این پروژه در ابتدا یک فیلم کوتاه سیاه‌وسفید ۱۳ دقیقه‌ای بود تا این‌که جیمز ال بروکس قبول کرد تهیه‌کنندگی آن را به عنوان فیلم بلند سینمایی به عهده بگیرد. اندرسون می‌گوید: «وقتی برای شروع ساخت فیلم سینمایی، آن فیلم را انتخاب کردم، اعتمادبه‌نفسم در اوج بود، چون واقعاً سر درنمی‌آوردم. ولی می‌دانستم که قرار است چه کار کنم.» اندرسون و ویلسون به مدت یک سال و با راهنمایی‌های ال بروکس به بازنویسی فیلمنامه پرداختند. اندرسون با خنده از خامی و بی‌تجربگی آن دوره خود صحبت می‌کند و می‌گوید: «یک کمدی حماسی ۲۵۰ صفحه‌ای نوشته بودیم، درحالی‌که حداکثر باید ۱۰۰ صفحه می‌بود.» بعد از پیش‌نمایش آزمایشی فاجعه‌بار فیلم، فیلم را جمع‌وجورتر کرد. «وقتی بار اول فیلم را نمایش دادیم، اصلاً موفق نبود و نیازمند دقت و جرح و تعدیل‌های بسیاری بود تا به عنوان فیلمی درست و حسابی عمل کند. آن موقع درک درستی از این مسئله نداشتم که ممکن است فیلم ناموفقی از آب دربیاید. اما از آن لحظه به بعد، یاد گرفتم چنین احتمالاتی را لحاظ کنم.»

در همین فیلم سبک و روان در ژانر سرقت هم می‌توان مشخصه‌های اندرسونیسم را به‌وضوح مشاهده کرد؛ استفاده مؤثر از مونتاژ و اسلوموشن، شکل‌گیری خانواده‌ای ویژه برای ماجراجویی عجیب و غریب، و شخصیت پویای پدری که معلوم می‌شود خود آدمی نیازمند، غیرقابل اعتماد و محتاج پدر است. در آن فیلم، جیمز کان این نقش را به عهده داشت. اندرسون می‌گوید: «درباره این‌که آن شخصیت مبتنی بر چه کسی یا چه چیزی بود، هیچ نظری ندارم. به گمانم، شاید ترکیبی از آدم‌های کتاب‌ها و فیلم‌های دیگر بود. از آن زمان به بعد، با آدم‌های متفاوتی آشنا شدم، به‌ویژه کارگردان‌های سینما، که آن شکلی بودند. آن وقت‌ها این نوع شخصیت را نمی‌شناختم و بعداً به سمت چنین شخصیتی کشیده شدم.»

فیلم Bottle Rocket با موفقیت چندانی همراه نبود، اما سبب شد آدم‌های تأثیرگذاری مانند مارتین اسکورسیزی، طرفدار اندرسون شوند. یک سال بعد، بروکس به او اطمینان داد که «طرفداران سینه‌چاکی خلق کردیم.»

 

راشمور

۱۹۹۸

فیلم راشمور، از پرده‌های قرمز سالن سینما که فیلم را به فصل‌های مختلف تقسیم می‌کنند گرفته تا سکانس رقص پایانی فیلم با آهنگ تلخ «اوه لا لا» از گروه Faces، نشان داد که اندرسون صدا و لحن خاص خودش را پیدا کرده بود؛ صدا و لحنی که مشخصه‌اش تضادهای شدید است. راشمور در زندگی شخصی اندرسون ریشه دارد (و در دبیرستان هوستون که در آن درس خوانده بود، فیلم‌برداری شد) و مهارتی جسورانه در آن می‌بینیم. فیلم همانند کمدی پیش می‌رود، اما سرشار از اندوه و دل‌تنگی است. نه کمدی است و نه اندوه، و تقریباً فیلمی بی‌نقص است. اندرسون و اوون ویلسون پیش از Bottle Rocket ، شمایی کلی از آن‌چه خودشان «فیلم مدرسه‌ای» می‌نامیدند، نوشته بودند، اما پس از ملاقات با مایک دو لوکا از استودیوی نیو لاین بود که فیلمنامه راشمور را جلا دادند و کامل کردند. اندرسون می‌گوید: «برخی ایده‌های فیلم در همان اتاقی که با مایک دو لوکا جلسه گرفته بودیم، سرهم‌بندی شدند تا حرفی برای گفتن به او داشته باشیم. بعد [نیو لاین] علاقه‌ای به ساخت فیلم نشان نداد و جو راث از استودیوی تاچ استون تولید فیلم را قبول کرد.»

در کنار خصوصیات دیگر فیلم راشمور، باید آن را معجزه بازیگری بنامیم. جیسون شوارتزمن در اولین حضور سینمایی خود در نقش ماکس فیشر بلندپرواز و دردسرآفرین، به‌خوبی توانسته بود درون پردرد و لطیف شخصیت فیشر را در کالبد زمخت بلوغ زودرس بگنجاند. اندرسون می‌گوید: «جیسون اکنون آن تنشی را که هنگام ایفای نقش داشت، در خود ندارد، اما آن موقع ۱۶، ۱۷ ساله بود و خودش بود. برای آن نقش، با آدم‌های زیادی که همان سن و سال را داشتند، ملاقات کردم، و هنگامی که با کسی روبه‌رو می‌شوی که هم عین آدم بزرگ‌هاست و هم باهوش و بامزه، آن هم به شیوه خاص خودش، به نحوی شگفت‌زده می‌شوی.»

نقش هرمان بلوم کارخانه‌دار مالیخولیایی و اهل تمسخر، به فعالیت حرفه‌ای بیل موری جانی تازه بخشید و او را به چهره دلخواه فیلم‌سازان سینمای مستقل برای ایفای نقش آدم‌های میان‌سال و ولخرج بدل کرد که نمونه‌هایش را در گم‌شده در ترجمه ساخته سوفیا کاپولا و گل‌های شکسته اثر جیم جارموش دیده‌ایم. اندرسون می‌گوید: «خیال می‌کردیم شانسی برای به خدمت گرفتن بیل نداریم. به ما گفته بودند از او اصلاً خبری نخواهد شد. اما یک طورهایی فیلمنامه را خوانده بود و بازی در فیلم را پذیرفت و همه چیز خیلی سریع و ساده اتفاق افتاد. احتمالاً ساده‌ترین پروسه انتخاب بازیگری که داشته‌ام، همین بود.» موری با کمترین میزان دستمزد (اندرسون دستمزد او را ۹ هزار دلار عنوان می‌کند) این نقش را پذیرفت که حضوری بسیار اطمینان‌بخش بود. «او می‌خواهد سر صحنه اوقات خوشی را بگذراند و فارغ از شغلش در مقام بازیگر، در حفظ روحیه همه مهارت خاصی دارد. شبیه معرکه‌گیر تماشاگرهاست که همه را به وجد می‌آورد. بازیگری بهتر از این نمی‌توانستیم داشته باشیم که از همان روز اول با همه گرم بگیرد.» از قرار معلوم، خود موری هم از همکاری با اندرسون لذت می‌برد و بعد از آن، در همه فیلم‌های اندرسون نقش‌آفرینی کرده است.

 

خانواده سلطنتی تننبام

۲۰۰۱

قصه‌های اندرسون از تلاقی چندین ایده مختلف تکامل می‌یابند. در فیلم موفق او درباره خاندانی ناکارآمد، رگه‌هایی از امبرسون‌های باشکوه ساخته اورسون ولز، نمی‌توانی آن را با خود ببری اثر فرانک کاپرا، نمایشنامه دهه ۲۰ خانواده سلطنتی اثر کافمن و فِربِر و داستان‌های دی. جی. سالینجر درباره خانواده گلاس دیده می‌شود. ماجراهای فیلم در زمانی نامشخص می‌گذرد و شهر تصویرشده در فیلم بیشتر به کاریکاتوری از مجله نیویورکر شبیه است تا شهری واقعی. اندرسون می‌گوید: «می‌خواستم نسخه‌ای از نیویورک خلق کنم، اما به‌ویژه به دنبال آن بودم که کلمه نیویورک را استفاده نکنم. حالا به هر دلیل کوچکی که در ذهن داشتم.» به خدمت گرفتن مجموعه زیاد بازیگران توانای فیلم از جمله گوینیث پالترو و بن استیلر، تنها در صورتی ممکن بود که بازیگران با کمترین دستمزد ایفای نقش می‌کردند. اندرسون می‌گوید اگر این‌گونه نباشد، «بی‌خیال فیلم شو. هرگز ساخته نخواهد شد. هیچ‌کس حاضر نمی‌شود در آن سرمایه‌گذاری کند». بودجه محدود به آن معنا بود که به خدمت گرفتن جین هکمن در نقش رویال تننبام پدرسالار همان اندازه دشوار بود که به خدمت گرفتن بیل موری سهل و آسان.

اندرسون می‌گوید: «او تنها کسی بود که برای این نقش می‌خواستم و این نقش مخصوصاً برای او نوشته شده بود.» تعیین قرار ملاقات اولیه با جین هکمن استقامت و پافشاری زیادی طلبید، و چندان حاصلی نداشت. «نشست ما هم فوراً با حسن تفاهم و دوستی همراه نبود. او[جین] می‌گفت: خوشم نمی‌آید کسی چیزی بنویسد که به خیال خودش تصویری از من است. و من به او گفتم: این اصلاً درباره تو نیست. فقط تو آن آدمی هستی که می‌خواهیم این نقش را بازی کند. و این مسئله به مذاق جین خوش نیامد. هنگامی که نوشتن فیلمنامه پایان یافت، کارگزار جین هکمن اشتیاق زیادی نشان داد، اما هکمن جواب رد داد و حاضر نشد دوباره با ما ملاقات کند.» اندرسون می‌گوید: «او حاضر نبود با من صحبت کند. من به نوشتن نامه ادامه دادم. از برادرم خواستم تصویری نقاشی کند. نامه‌ای به او نوشتم و همه داشته‌هایم را رو کردم و گمانم همان نتیجه را داد. یک جورهایی در دقیقه ۹۰ بله را گفت. کارگردانی او کاری دشوار است. دوست ندارد او را کارگردانی کنی. اما فوق‌العاده بود و به‌سرعت این را متوجه شدم.»

بلندپروازی اندرسون در این فیلم حد نمی‌شناسد و با کمدی، تراژدی و یک دوجین شخصیت کلیدی، با دستانی پر و شور و شوقی فراوان تردستی می‌کند. اقتباس‌های بصری از قهرمان‌های شخصی‌اش مانند ولز و تروفو بیشتر در خدمت هدفی عملی هستند و نه خوشامد تماشاگران نکته‌سنج سینما. او می‌گوید: «معمولاً هدف بهتر کردن یک چیز با دزدی یک چیز است. به عبارتی، هر چیزی، از جایی می‌آید، بسته به این‌که تا چه اندازه بخواهی ردّش را پی بگیری. مسئله این است که در طول راه از کجا می‌خواهی وام بگیری.»

 

زندگی در آب با استیو زیسو

۲۰۰۴

این فیلم با حضور دوباره بیل موری، این‌بار در نقش استیو زیسو، ماجرای سفری دریایی در بحران میان‌سالی است. هزینه فیلم زندگی در آب دو برابر فیلم خانواده تننبام بود، اما نتوانست به نیمی از موفقیت فیلم قبلی دست پیدا کند. حتی بسیاری از منتقدانی که پیش‌تر از اندرسون تمجید کرده بودند، این فیلم او را نقیضه اندرسون علیه خودش به شمار آورده بودند. زندگی در آب اولین شکست بزرگ اندرسون بود و خودش درباره علت این امر نظراتی دارد. اندرسون آهی می‌کشد و می‌گوید: «اگر می‌توانستم با خودِ آن زمانم دیدار کنم، به او می‌گفتم به جای فیلمی دو ساعته، آن را به فیلمی ۹۰ دقیقه‌ای تبدیل کن. گمانم ورود به قصه را ساده‌تر می‌کردم، چون فیلم آغازهای بسیار زیادی داشت. کار دیگری که می‌کردم، این بود که این همه پولی که خرج آن کردم، هزینه نمی‌کردم. فیلم به عنوان فیلمی بزرگ اکران شد، اما برای تبدیل آن به فیلمی بزرگ هیچ کاری صورت نگرفت. بیشتر شبیه یک فیلم هنری عظیم است.» شانه‌های خود را بالا می‌اندازد و می‌گوید: «به‌علاوه، حاصل کار همین چیزی است که می‌بینید؛ بعضی‌ها خوششان می‌آید و بعضی‌ها نمی‌پسندند.»

 

دارجیلینگ محدود و هتل شوالیه

۲۰۰۷

اندرسون برای نوشتن فیلمنامه فیلمی درباره سه برادر داغ‌دیده که با قطار در هند سفر می‌کنند، چیزی را تجربه کرد که می‌توان فیلمنامه‌نویسی متد نام‌گذاری کرد؛ برای فیلم‌برداری فیلم، بازیگران و دست‌اندرکاران از جادپور تا جیسلمیر و بیابان تار سفر کردند. او در کنار جیسون شوارتزمن و رومن کاپولا، فیلمنامه‌نویسان همکارش، فیلم را از قبل زندگی کرد و پیش از شروع فیلم‌برداری، صحنه‌های آن را در لوکیشن‌های مدنظر خودش اجرا کرد. «ما به‌تنهایی این سفر را تجربه کردیم و همه چیزهایی را که در فیلم راه یافتند، خودمان ابتدا کشف و گردآوری کردیم.»

فیلم کوتاه و ۱۳ دقیقه‌ای هتل شوالیه (با بازی ناتالی پورتمن و جیسون شوارتزمن) که بسیار ماهرانه ساخته شده بود، مقدمه‌ای بر فیلم دارجیلینگ محدود به شمار می‌آید و از فیلم دارجیلینگ محبوبیت بیشتری یافت، اما خود اندرسون مطمئن نبود که می‌خواهد با این فیلم کوتاه چه کار کند. «به جایی رسیده بودم که دریافتم بهتر است این فیلم کوتاه را در ابتدای فیلمِ [دارجیلینگ] قرار ندهم. این کار بیهوده به نظر می‌رسید، اما با خودم گفتم بهتر است مردم آن را یک روز قبل از فیلم دارجیلینگ تماشا کنند.» لبخند می‌زند. «نمی‌دانم چطور می‌خواستیم هماهنگی‌های لازم را برای این کار انجام دهیم. استودیو موافق گنجاندن فیلم نبود. اما ما فیلم را برای روزنامه‌نگاران اکران کردیم و آن‌ها در تمجید از فیلم بسیار نوشتند و استودیو نظر خود را تغییر داد.»

 

آقای فاکس شگفت‌انگیز

۲۰۰۹

هنگامی که جورج کلونی، صداپیشه آقای فاکس، فیلمنامه اولین انیمیشن سینمایی اندرسون را خواند، گفت: «نمی‌دانم این فیلم را برای چه کسانی می‌خواهی بسازی، اما بگذار این کار را انجام دهیم.» اندرسون با بازگویی این قصه می‌خندد. «خودم هم همین حس را داشتم. نمی‌دانم.» او ۱۰ سال پیش از ساخت فیلم، امتیاز آن را از رولد دال، نویسنده داستان آقای فاکس شگفت‌انگیز، گرفته بود و اقتباسی که از این داستان کرد (اندرسون فیلمنامه فیلم را با کمک نوآ باومباک نوشت)، لحن شورشی فیلم را بسط داد. از آن نوع فیلم‌های کودک عجیب و غریب است که هم سیگار کشیدن دارد، هم فحش و ناسزا و هم ازدواجی در آستانه فروپاشی؛ فرم نامتعارف و کمدی خاص آن که جای خود دارد. دیالوگ‌های اولیه فیلم با بازیگران اصلی در مزرعه‌ای در کانکتیکت ضبط شد، اما بازنویسی‌های ضروری دیگری که در فیلمنامه انجام شد (و برای اندرسون غیرمعمول است)، می‌طلبید که برای ضبط مکالمه‌های اضافه‌شده، به جاهای مختلف اروپا و آمریکا سفر کنند تا به صداپیشگانی که در سفر بودند، یک یا دو ساعت دسترسی پیدا کنند و دیالوگ‌هایشان را ضبط کنند. ساخت مدل‌ها یک سال زمان برد که بعد از اتمام فیلم‌برداری میان دست‌اندرکاران فیلم یا استودیو توزیع شده بودند و برخی از آن‌ها هم از بین رفتند. با توجه به استانداردهای انیمیشن‌های بزرگ و پرهزینه و در رقابت با آن‌ها، آقای فاکس شگفت‌انگیز موفقیتی نسبی کسب کرد. هرچند زیبایی منحصربه‌فرد آن منتقدان و تماشاگران را به تمجید از فیلم واداشت و باعث شد اندرسون بعد از چند سال و پس از فیلم خانواده تننبام، دوباره نامزد دریافت جایزه اسکار شود. او می‌گوید: «چیزهای غریب زیادی دیده‌ام که در فیلم‌ها اتفاق می‌افتد. اگر چیزی در اختیار داری و واقعاً بخواهی انجامش دهی، خب انجامش بده و ببین چه پیش می‌آید، چون به همان اندازه که احتمال دارد این مسیر را بروی، احتمال رفتن به مسیر دیگر هم موجود است. کاری که در این فیلم کردیم، همین بود. آن‌چه را می‌خواستیم، انجام دادیم.»

 

قلمرو طلوع ماه

۲۰۱۲

اگر اندرسون پیش از قلمرو طلوع ماه فیلم آقای فاکس شگفت‌انگیز را نساخته بود، دشوار می‌شد تصور کرد بتواند از پس این فیلم برآید. در واقع او برخی از تکنیک‌های آقای فاکس را به خدمت گرفته بود. «می‌دانستم که با چه سرعتی مشغول کار کردن بودیم و می‌دانستم در حال ساخت فیلمی هستیم بزرگ‌تر از بودجه‌ای که در اختیارمان بود. با خودم می‌گفتم: اگر این شکلی برنامه‌ریزی کنم، اشتباهات کمتری مرتکب خواهم شد. هر بار که فیلمی می‌سازم، از فیلم قبلی‌ام چیزهایی برمی‌دارم و ادامه‌اش می‌دهم.»

غور در تأثیر فرار دو نوجوان ۱۲ ساله از جامعه‌ای کوچک در سال ۱۹۶۵، ترکیب نیرومندی از خطر و شیطنت است. رابطه بین سام و سوزی الهام‌گرفته از عشق گذرای دوران جوانی خود اندرسون بود. وابستگی آن‌ها به کتاب‌ها و صفحه‌های موسیقی‌شان نیز از کودکی کارگردان ریشه گرفته بود. «با خودم گفتم این دو بچه باید این طلسم‌ها را با خود داشته باشند. وقتی هم‌سن‌و سال آن‌ها بودم، خرت‌وپرت‌هایی داشتم که برای من بسیار مهم بودند. یک کیسه پر از روان‌نویس و یک گردن‌بند زولو را که از مراسم سه‌شنبه اعتراف در نیواورلئان به دست آورده بودم، هرجا می‌رفتم، همراه خودم می‌بردم.» تدارکات نیرومند و استفاده ماهرانه از جلوه‌های ویژه آنالوگ باعث شد قلمرو طلوع ماه دومین موفقیت بزرگ اندرسون، چیزی بزرگ‌تر از آن‌چه در واقع بود به نظر برسد. «برایم مشکل نبود که پنج میلیون دلار بیشتر [برای بودجه فیلم]به دست می‌آوردم، اما برای جور کردن آن باید صبر می‌کردم. برای همین دست به انتخاب زدم. گفتم بگذار دست به کار شویم. نمی‌خواهم منتظر بمانم.»

 

هتل بزرگ بوداپست

۲۰۱۴

هشتمین فیلم اندرسون حول محور بازی کمدی درخشان رِاف فاینز در نقش گوستاو ه. مهمان‌دار مغرور، متکبر و فریب‌کار اما وفادار و بخشنده هتل می‌چرخد. سازنده فیلم درباره این شخصیت می‌گوید: «او شخصیتی غیرعادی است. این آدم را پیش از این هرگز ندیده بودیم.» جوهره این نقش در داستانی ریشه دارد که اندرسون و دوستش هوگو گینس، نقاش بریتانیایی، نوشته بودند. «شیوه صحبت کردنش عجیب بود. ما داستانی داشتیم درباره این آدم و دوست او که می‌میرد و نقاشی‌ای را برای او به ارث می‌گذارد. اما خانواده متوفا نمی‌خواهند این نقاشی به دست آن فرد بیفتد. در دفتر یادداشتی آن را نوشته بودیم و زمان قصه، اگر اشتباه نکنم، به زمان حال مربوط بود و در فرانسه و انگلیس می‌گذشت. یک برش بود. تمام چیزی که در اختیار داشتیم، همین بود.»

بعد اندرسون دریافت که می‌تواند گوستاو را به مهمان‌دار هتل تبدیل کند و او را در دوره میان دو جنگ و هم‌عصر نویسنده اتریشی استفان تشوایگ قرار دهد. او با شادی اعتراف می‌کند روایت‌پردازی تودرتوی فیلم را «کاملاً از تشوایگ دزدیده بودیم». اندرسون به جمهوری چک و محدوده جغرافیایی آلمان شرقی سفر کرد و با مهمان‌داران هتل‌ها مصاحبه کرد و از حاصل آن، کشورِ زوبرُفنا را خلق کرد؛ نسخه‌ای خیالی از اروپای دهه ۱۹۳۰ که از ماکت‌ها و جزئیات مربوط به لوکیشن‌های واقعی، اما در استودیوهای‌هالیوود، خلق شده بود. این فیلم با ضرباهنگ تند، قالب گرفته با جنگ و استبداد و تراژدی‌های اتفاقی، عشق و علاقه اندرسون را با اغراق در لحن و بیان به سطحی دیگر می‌برد، اما خود او مانند همیشه تأکید می‌کند بخشی از زیبایی ساختاری فیلم ناخودآگاه بوده است. «تنها چیزی که در اتاق تدوین متوجه شدم، این بود که همه صحنه‌های مربوط به جود لاو و موری آبراهام (که [در فیلم] مربوط به ۳۵ سال بعد است) بسیار آرام و آهسته‌اند، درحالی‌که باقی فیلم ضرباهنگ بسیار تندی دارد. هیچ‌وقت درباره این موضوع از قبل فکر نکرده بودم. بعضی از این کارها را خودت انجام می‌دهی، بی‌آن‌که اصلاً از قبل برایشان برنامه‌ریزی کرده باشی.»

 

دوریان لانسکی

 

نام گروه موسیقی راک که در 1964 از سوی دو برادر به نام‌های روی و دیو دیویس در شمال لندن تشکیل شد و جزو تأثیرگذارترین گروه‌های راک دهه 60 به شمار می‌رود. م

جوان زیباروی رمان تصویر دوریان گری نوشته اسکار وایلد.م

منسوب به ‌هاوارد ‌هاکس(1896-1977) کارگردان، فیلمنامه‌نویس و تهیه‌کننده دوره کلاسیک ‌هالیوود.م

Final cut : در صنعت سینما امتیازی است که به کارگردان داده می‌شود تا برای تعیین شیوه اکران عمومی فیلمش تصمیم‌گیری کند.

Work for scale: کمترین دستمزدی که اتحادیه‌های فیلم از قبیل صنف بازیگران آمریکا، برای بازیگر تعیین می‌کنند.

Self parody

Jaisalmer: شهری در ایالت راجستان هند و معروف به شهر طلایی

Thar: هم‌چنین معروف به صحرای بزرگ هند

majid haghbin امتیاز به خبر :

ارسال نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

نظرات شما

هم اکنون هیچ نظری ارسال نشده است. شما می توانید اولین نظردهنده باشد.