چهارشنبه 22 آبان 1398

گونه‌شناسی تخیل در استپ موشن‌های وس اندرسون

قرص کوچک و خرگوش سفید*

  • 13 خرداد 1398
  • 11:49
  • پرونده
  • نویسنده : احسان آجورلو
  • 0 دیدگاه
  • 111 بازدید
  • Article Rating
قرص کوچک و خرگوش سفید*

همان‌گونه که همواره بیان می‌شود، تخیل مهم‌ترین عنصر خلق و نوآوری است و هیچ نوآوری‌ای بدون تخیل امکان‌پذیر نیست. حتی نوآوری‌های علمی و صنعتی همه بر اساس تخیل شدنی هستند. به همین دلیل میان تخیل و خلاقیت ارتباط تنگاتنگی وجود دارد. این ارتباط در هنر که اساس آن تخیل است، بیشتر می‌شود، زیرا هنر همواره از هنجارهای عمومی به دور است و در تلاش است تا فرم و شکلی تازه بیافریند. هنر سینما پیش‌گام‌ترین هنر برای بهره‌گیری و نمایاندن تخیل است. این بحث فارغ از این‌که فیلم رئالیستی باشد، صادق است، زیرا فیلم رئالیستی نیز نشئت‌گرفته از تخیل نویسنده است. اما گه‌گاه این بستر تخیل خود با تخیل داستانی و تصویری، عمیق‌تر و مؤکدتر می‌شود. یکی از سینماگرانی که تخیل را مؤکد می‌کند، وس اندرسون است. تخیل عنصر لایتغیر آثار اوست که باعث سیالیت روایی می‌شود. در این‌جا مهم‌ترین و اساسی‌ترین موضوع تخیل، به‌ویژه هنگامی که خلاقیت مطرح می‌شود، چگونگی ارتباط آن با واقعیت بیرونی است. نظریات ارائه‌شده در این مورد بیشترین تضادها و شکاف‌ها را در خود دارند، زیرا از یک سو گاه تخیل به جز تقلید از واقعیت تصور نمی‌شود و از سوی دیگر، گاهی تخیل و واقعیت در مقابل هم قرار می‌گیرند. زمانی این را خاستگاه آن و در زمانی دیگر آن را خاستگاه این می‌دانند. به همین دلیل پرسش اصلی این نوشتار این خواهد بود که آیا تصاویر هنری و به صورت موردی سینما بازنمود و تقلید از یک شیء واقعی هستند یا خیر؟ به عبارت روشن‌تر آیا صورت‌های تخیلی همیشه وابسته به صورت‌های دریافتی از جهان بیرون هستند، یا بی‌هیچ سابقه بیرونی ظاهر می‌شوند؟ در واقع موضوع اصلی این است که آیا وس اندرسون داستان و تصاویر خود را بدون هیچ پیشینه‌ای خلق می‌کند؟ یا برای تزریق تخیل در داستان و تصاویر خود وابسته به واقعیت است؟ هم‌چنین پرسش بنیادین‌تری نیز مطرح می‌شود که آیا انسان می‌تواند عنصر نوینی خلق کند و به هستی بیفزاید؟

برای ورود به بحث اولین مسئله‌ای که به طور کلی در بررسی معنایی واژه تخیل جلب نظر می‌کند، این است که تخیل تداعی‌گر مفهومی دوگانه است. اولین صورت این دوگانگی به مفهوم «عدمی» آن اشاره دارد، به گونه‌ای که این اصطلاح اغلب همراه با دلالتی در نظر گرفته می‌شود که مفهومِ آن با واقعیت چیزها مطابقت نمی‌کند، درست همان‌طور که در محاورات روزانه ‌از این واژه مفهوم «پوچی و خیالی» استنباط می‌گردد. اما صورت دیگر آن، وجه «وجودی»‌اش نزد فیلسوفان و به طور کلی اصحاب علوم انسانی است، به‌طوری‌که در این حوزه‌ها تخیل «بستری برای ظهور» به شمار می‌آید، یعنی علاوه بر معنای توانایی خلق تصاویر ذهنی یا توانایی ذهن جهت آفریننده یا مبتکر بودن، متضمن قدرت تفکری است که خود بازسازی‌کننده‌ واقعیتی است که بتواند به گونه‌ای، تحقق خارجی داشته یا به‌اصطلاح به خودی خود ممکن باشد؛ دلالتی که اندیشه‌ منطقی به صورت تصاویر، در تخیل روی‌دهد، اندوخته شود و ترکیب گردد. بنابراین، تخیل همچون فضایی بالفعل یا واسط در ذهن فرد به شمار می‌آید و در این فضا دارای یک نیرو برای ترکیب تصاویر و ایده‌ها جهت انجام وظیفه عقل است. اگر بخواهیم با این نظر وارد جهان ذهنی وس اندرسون شویم، نقش سیالیت و رهایی روایت کم‌رنگ می‌شود. این کم‌رنگ شدن دلالت بر این نمی‌کند که نقش تخیل نیز کم‌رنگ است، بلکه به جنس تخیل دلالت می‌کند. برای درک این امر بهتر است وارد جهان داستانی آقای فاکس شگفت انگیز شویم. بارزترین نکته‌ای که این داستان دارد، چیست؟ آیا این نیست که یک روباه زندگی منظم و برپایه ساختار انسانی دارد؟ ذهن ما به عنوان مخاطب این پدیده را چگونه درک می‌کند؟ آیا آقای فاکس یک شخصیت تخیلی است یا شخصیتی که امکان دارد ما هر روز به‌راحتی در اتوبوس، پیاده‌رو یا هر مکان دیگری از کنارش عبور کنیم؟ به طور حتم آقای فاکس یک شخصیت تخیلی است، اما جنس تخیل آن برای مخاطب یک جذابیت بیناجهانی دارد. اجازه دهید واژه بیناجهانی را شرح دهم، زیرا برای آن‌چه در ذهن داشتم، واژه‌ای نیافتم و به‌اجبار واژه‌سازی کردم. بیناجهانی یک فضایی مانند موقعیت پست‌مدرن است. نه جهان فرهنگ انسانی است و نه جهان طبیعت غیرانسانی، اما هم جهان فرهنگی انسانی را دارد و هم جهان طبیعی غیرانسانی را. برای مثال، همین آقای فاکس شگفت‌انگیز را در نظر بیاورید. یک روباه با غریزه حیوانی که دزدی را دوست دارد و دارای ذهن پیچیده و حیله‌گری است، اما هم‌زمان یک مرد خانواده‌دوست نیز هست که به آسایش خانواده‌اش فکر می‌کند. بخش اول و دوم با یکدیگر دارای پارادوکس هستند؛ پارادوکسی از جنس طبیعت/ فرهنگ، و این همان مصالح تخیل بیناجهانی است. این نوع تخیل برای انسان نزدیک‌ترین دستاویز برای فرار از واقعیت است، زیرا در این نوع تخیل واقعیت منشأ تخیل است، فضای این نوع تخیل آن‌قدر باز نیست که روایت رها و آزاد به هر کجا برود و سرک بکشد، و به همین دلیل است که داستان آقای فاکس شگفت‌انگیز یک ساختار سه پرده‌ای مشخص دارد. روایت آقای فاکس شگفت‌انگیز دارای یک تخیل مرحله اول روانی است. به یاد بیاورید که در زمان کودکی چه عاملی برایمان جذاب بود؟ این‌که وسایل بازی که داشتیم، بتوانند مانند انسان‌های عاقل و بالغ تکلم کنند و زندگی روزمره داشته باشند. تفاوتی نداشت که این وسایل بازی عروسک‌هایی مشابه انسان باشند، یا شمایلی از حیوانات کوچک که قرار بود جنبه آموزشی برایمان داشته باشد. تنها و تنها دوست داشتیم آن‌ها مانند ما زندگی کنند. این همان تخیل مرحله اول است. همان امری که وس اندرسون در آقای فاکس شگفت‌انگیز ساری و جاری ساخته است. آقای فاکس یک خانواده دارد، روزنامه‌نگار است، بین دوستانش یک وکیل، یک مشاور املاک و حتی یک خلاف‌کار دیده می‌شود. دنیای آقای فاکس یک جهان واقعی با تخیل کودکانه است. اما اندرسون به همین بسنده نمی‌کند، او استاد بازی کردن با مرزهای تخیل است. اگر کلیت داستان آقای فاکس بازی کردن با مرزهای تخیل و واقعیت است، در نقطه‌ای او تخیل مرحله اول را به اوج می‌رساند. ارتباط انسان‌ها و حیوانات همان اوج تخیلی است که در داستان آقای فاکس شاهد هستیم. منظور البته ارتباط غیرمستقیم و تأثیری که این دو گروه بر یکدیگر دارند نیست، بلکه ارتباط مستقیمی است که بین انسان‌ها و موش خلاف‌کار برای حفاظت از انبار آب‌میوه شکل گرفته و هم‌چنین بین آقای فاکس و انسان‌ها به علت دزدی مرحله دوم و اسیر شدن روباه کوچک اتفاق افتاده است. این ارتباط تا آن میزان جدی بیان می‌شود که حتی شبکه‌های خبری و ارگان‌هایی نظیر آتش‌نشانی هم در داستان وارد آن می‌شوند. تمام این اتفاقات حاصل یک نیروی کاتالیزگر است و آن، قوه منطق و عقل خالق اثر یعنی وس اندرسون است. اگر بخواهیم به صورت کلی درباره جنس تخیل آقای فاکس شگفت‌انگیز صحبت کنیم، باید بگوییم تخیل این اثر یک تخیل با واسطه عقل است. همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردیم، «تخیل همچون فضایی بالفعل یا واسط در ذهن فرد به شمار می‌آید، و در این فضا دارای یک نیرو برای ترکیب تصاویر و ایده‌ها جهت انجام وظیفه عقل است». به همین علت، حضور واقعیت و ارجاع به اتفاقات و علیت منطقی در جای جای اثر قابل مشاهده است. اگر در این لحظه بخواهیم به پرسش ابتدایی خود که آیا وس اندرسون تصاویر و تخیل خود را با الهام از واقعیت می‌گیرد، پاسخی بدهیم، یقیناً مثبت خواهد بود. اما پرسش دوم که پرسش عمیق‌تری بود، کاملاً مردود می‌شود: آیا انسان می‌تواند صورت نوینی را با تخیل تصویر کند؟ برای پاسخ بهتر به پرسش اول و تحقیق درباره پرسش دوم اجازه دهید دیگر اثر «استپ موشن» وس اندرسون یعنی جزیره سگ‌ها را با هم مرور کنیم. بر خلاف آقای فاکس شگفت‌انگیز در جزیره سگ‌ها با یک شخصیت اصلی مواجه نیستیم، بلکه با گروهی از شخصیت‌ها مواجهیم که هر کدام جهان جدا و عجیب و غیرمتعارف خود را دارند. بیایید با هم این شخصیت‌ها را مرور کنیم تا جنس تخیل را در این اثر پیدا کنیم؛ یک سگ ولگرد با روحیه احساسی که مخاطب زبانش را می‌فهمد، یک پسربچه دقیقاً با روحیه طغیان‌گر که زبانش برای مخاطب گنگ است (به استثنای مخاطب ژاپنی)، یک مرد که شهردار است، با روحیه سلطه‌جو که زبان او نیز گنگ است (به استثنای مخاطب ژاپنی)، یک سگ وفادار که تابع مقررات و نظم است و مخاطب زبانش را درک می‌کند. تمام شخصیت‌ها با یکدیگر تفاوت فاحش دارند و هر کدام سمت و سویه خود را دارند (درباره این امر توضیح داده خواهد شد)، اما یک نقطه اشتراک در تمام آن‌ها دیده می‌شود؛ آن‌ها از «خود» واقعیت‌شان خالی شده‌اند. آن بحث بیناجهانی که پیش‌تر عنوان کردیم، در این داستان تبدیل به دگرجهانی شده است؛ یعنی آن‌چه ریشه در واقعیت و فرهنگ انسانی دارد، تبدیل به عامل تخیلی و طبیعتی شده است و آن‌چه غیرواقعی و طبیعتی است، دارای فرهنگ انسانی شده است. پسربچه‌ای که نمی‌دانیم چه می‌گوید، هنجارگریز است و از منطقه انسانی خارج شده و وارد منطقه ممنوعه شده است. سگی که حرف می‌زند، دارای یک منطقه است که به او هویت می‌بخشد و منحنی تغییر شخصیت را طی می‌کند. مردی که از حرف‌هایش چیزی متوجه نمی‌شویم، به صورت تک‌بعدی تنها به دنبال سلطه‌جویی و از بین بردن سگ‌هاست. به عبارتی، می‌توان این‌گونه نگاه کرد که یک تغییر بزرگ در جای انسان با حیوان صورت گرفته است. این جنس تخیل باعث می‌شود روایت دچار یک سیالیت شود و مخاطب دائماً در داستان به نقاطی کشیده شود که هیچ پیشینه‌ای درباره آن ندارد. به همین علت است که شخصیت‌های متفاوت با یکدیگر که هر کدام دغدغه و روحیه‌ای متفاوت دارند، در یک داستان کنار یکدیگر می‌نشینند. همین تفاوت است که باعث می‌شود داستان در هر لحظه موقعیت‌های متنوع را برملا کند. این امر نشئت‌گرفته از جنس تخیلی است که در جوهره اثر وجود دارد. اگر بخواهیم ساده‌تر بیان کنیم، تخیل قرار نیست در ادبیات و سینما تصویر موجود یا مکانی با مشخصات عجیب و غیرقابل باور خلق کند، بلکه منظور و هدف تخیل این است که مخاطب را با خود به موقعیت‌هایی ببرد که مخاطب پیش از آن فکر نمی‌کرده که می‌تواند چنین موقعیتی نیز به وجود بیاید. مانند جزیره‌ای که سگ‌ها به آن تبعید می‌شوند. این جنس از تخیل زمینی فراخ به مخاطب اهدا می‌کند تا در آن هر چه می‌خواهد، بسازد. این جنس تخیل با پس زدن قوانین واقعی تنها اصولی ابتدایی و ساده از منطق‌ها را بر جهان خود حاکم می‌کند تا جهان ممکن بدل به جهان ازهم‌پاشیده نشود. به همین علت قوانین خودساخته باعث برگشت پسربچه به شهر و درمان سگ‌ها می‌شود. حال اگر بخواهیم به پرسش‌ها پاسخ دهیم، باید بگویم وس اندرسون از واقعیت برای ساخت تخیل استفاده نمی‌کند، بلکه آن را به کار می‌گیرد. این امر مانند تفاوت استفاده از جادو در داستان‌های بورخس و گارسیا مارکز است. مارکز جادو را به صورت جداگانه بر واقعیت داستان وارد می‌کند، اما بورخس همان واقعیت را جادویی جلوه می‌دهد. به همین علت است که مخاطب را به عمق بیشتری از تخیل درباره اشیای اطرافش وامی‌دارد. وس اندرسون نیز واقعیتی را که هر روزه در اطرافمان جریان دارد، به صورت تخیلی به مخاطب عرضه می‌کند تا توجه بیشتری به موقعیت‌های انسانی را برانگیزد. بنابراین پاسخ پرسش دوم در جزیره سگ‌ها داده شد: انسان با تخیل توانایی این را دارد که موقعیت‌های نوینی در داستان خلق کند که پیش از آن تصور قرار گرفتن در آن موقعیت نیز وجود نداشته است.

*عنوان مطلب برگرفته از رمان آلیس در سرزمین عجایب است که طی آن آلیس با انتخاب قرص کوچک و به دنبال خرگوش سفید راه افتادن به جهانی خیال‌انگیز رسید.

 

majid haghbin امتیاز به خبر :

ارسال نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

نظرات شما

هم اکنون هیچ نظری ارسال نشده است. شما می توانید اولین نظردهنده باشد.