چهارشنبه 22 آبان 1398

چگونگی رستگاری شخصیت‌ها در سینمای ژاک اودیار

به خاطر آن ذره کوچک تابناک...

  • 13 خرداد 1398
  • 12:25
  • پرونده
  • نویسنده : نزهت بادی
  • 0 دیدگاه
  • 99 بازدید
  • Article Rating
به خاطر آن ذره کوچک تابناک...

در فیلم‌های اودیار مسیری که شخصیت‌ها برای رسیدن به رستگاری طی می‌کنند، در بستر متلاطم و تیره و تار و دهشتناکی رخ می‌دهد و گویی قدم در مغاکی هولناک می‌گذارند که هرچه جلوتر می‌روند، تاریکی و هراس بیشتری آن‌ها را در خود می‌بلعد تا درنهایت کورسوی نوری از اعماق ظلمت و پلیدی و خشونت بر آن‌ها تابیده می‌شود. در آغاز فیلم دیپان مرد با سوزاندن لباس‌های نظامی‌اش می‌کوشد از قالب جنگ‌جو و مبارز پیشین به در آید و گذشته سیاه و تاریکش را پشت سر بگذارد و زندگی تازه‌ای در پیش بگیرد. موقع ورود به محیط جدید دیپان از دل سیاهی مطلق به سمت سوسوی نورهای کوچک پیش رویش جلو می‌آید و مردی را تداعی می‌کند که مدت‌هاست در تاریکی و ظلمت فرو رفته است و حالا با ورود به دنیای جدید به دنبال چشم‌اندازی از روشنایی می‌گردد، اما با ورود به شهرک حومه پاریس است که می‌فهمد راه گریزی از گذشته خشونت‌بارش وجود ندارد و انگار جهنمی که دیپان و زن و دختر از آن گریخته‌اند، به شکل بزرگ‌تر و مخوف‌تری انتظارشان را می‌کشد و دیپان می‌بیند مقصدی که قرار است مأمن باشد، به اندازه مبدأیی که از آن رانده شده‌اند، خطرناک و ناامن به حساب می‌آید و او چاره‌ای ندارد جز این‌که برای حفظ خانواده جدیدش دست به خشونت بزند. او پیش از این یک بار عشق و خانواده و مأوایش را از دست داده است و حالا نمی‌تواند دوباره شاهد ویرانی و زوال زندگی نوساخته‌اش باشد. پس رویای پیش‌گویانه دیپان که فیل مستتر و پنهانی را می‌دید که به‌آرامی از لابه‌لای انبوه برگ‌های درختان بیرون می‌آید، محقق می‌شود و ماهیت واقعی شخصیت که قصد در سرکوب و کنترل آن دارد، سر برمی‌آورد و دیپان دوباره به همان جنگ‌جوی خشن تبدیل می‌شود تا به دل ظلمت چنگ بزند و خشونت اطرافش را با خشونت بزرگ‌تری از بین ببرد و جهان پاکیزه و امنی برای خود و خانواده جدیدش بسازد. در واقع او هم مثل قهرمان‌های دیگر اودیار وقتی خود را ناتوان از استحاله و دگرگونی نظام ظالمانه قدرت می‌بیند و نمی‌تواند رابطه ارباب و رعیتی و اقلیت و اکثریت را از بین ببرد و این نظام خشونت‌بار را از درون بپاشد، به همان قانون وحشیانه تنازع بقا تن می‌دهد و دست به جابه‌جایی و تعویض روابط قدرت می‌زند و می‌کوشد از جایگاه سلطه‌پذیری خارج شود و در مقام قدرت برتر قرار بگیرد تا بتواند خودش برای سرنوشت و زندگی‌اش تصمیم بگیرد.

اساساً قهرمان‌های اودیار تا زمانی که به عنوان ذره‌ای ناچیز و بی‌اهمیت در گوشه‌ای از دنیا سر در کار خویش دارند، مورد استثمار و استیلای دیگران قرار می‌گیرند. انگار محیط قهار و خشن پیرامون نسبت به اجزای ضعیف‌تر و ناتوان‌تر خود خشونت و بی‌رحمی بیشتری نشان می‌دهد و آن‌ها را شدیدتر تحت فشار قرار می‌دهد. هرچقدر شخصیت‌ها خود را از اجتماع پرآشوب کنار می‌کشند و بیشتر در گوشه انزوای خود فرو می‌روند تا از جریان آلوده و فاسد فراگیر دور بمانند، بیشتر در منجلاب بدبختی و نکبت غرق می‌شوند و رو به تباهی می‌روند. پس فقط آن‌هایی می‌توانند خود را نجات دهند که قدرت بیشتری نسبت به محیط پیرامونشان بیابند و بر روند نابودگر دربرگیرنده‌شان غلبه کنند. در یک پیام‌آور مالک می‌کوشد در زندان کاری به کار کسی نداشته باشد، اما او یک عرب فرانسوی است و در آن‌جا غریبه به حساب می‌آید و محکوم به زیردست بودن است و وقتی سزار به سراغش می‌آید و او را در دوراهی مرگ‌باری می‌گذارد که یا زندانی عرب دیگری را بکشد یا خودش کشته شود، تازه قواعد حاکم بر این جنگل بزرگ را یاد می‌گیرد که زندگی یکی در ازای مرگ دیگری است. بنابراین زندان به نمونه و مدل کوچکی از دنیای هراس‌انگیز بیرون بدل می‌شود و مالک در آن‌جا درمی‌یابد که چگونه در برابر سلطه‌جویی و استعمار و زورگویی دیگران بایستد و زیر پا لگدمال نشود. اما مالک برای دوام آوردن در این قلعه حیوانات چاره‌ای ندارد جز این‌که با همان خوی حیوانی و درندگی و وحشی‌گری که از اطرافش دریافت می‌کند، با آن مواجه شود و از خود دفاع کند. ظاهراً تنها راه نجات در چنین جهانی از بین بردن خشونت با خشونت است. او زمانی فردیت خود را بر محیط اطرافش تحمیل می‌کند و کنترل زندگی‌اش را به دست خود می‌گیرد که قوی‌تر از آدم‌های پیرامونش می‌شود و این قدرت را به بهای این‌که از آن‌ها هم خشن‌تر رفتار می‌کند، به دست می‌آورد. او برای این‌که بتواند با آرامش در کنار همسر و فرزند دوستش زندگی کند و از معصومیت و پاکی آن‌ها در برابر اجتماع مهاجم و متجاوز محافظت کند، نیاز دارد در موقعیتی برتر از اطرافیانش بایستد و به بی‌نیازی و استقلال برسد. انگار در چنین جامعه‌ای یا باید زیر سلطه دیگران بود و برایشان کار کرد، یا بر دیگران تسلط داشت و از دیگران کار کشید. صحنه‌ای که در انتهای فیلم سزار در مسیر رسیدن به مالک از محافظان مالک کتک می‌خورد و بر زمین می‌افتد، قرینه همان صحنه‌ای است که در ابتدای فیلم برای مالک اتفاق می‌افتد و محافظان سزار کتکش می‌زنند و در این فاصله تنها چیزی که تغییر کرده، موقعیت و جای آدم‌ها با یکدیگر است، وگرنه جهان هم‌چنان جایی پر از تبعیض و نابرابری و زورگویی و استعمار و استثمار به نظر می‌رسد.

در فیلم ضربانی که از قلبم گریخت دست‌های توماس در حین پیانو زدن را می‌بینیم که زخمی عمیق بر آن باقی مانده است و اودیار به واسطه همین دست‌ها وضعیت دوگانه‌ای را که توماس در آن به سر می‌برد، ترسیم می‌کند. شخصیت توماس یکی دیگر از همان قهرمان‌های ناآرام، سرکش و بی‌قرار اودیاری است که این‌بار میان علاقه به موسیقی به واسطه دل‌بستگی‌اش به مادر هنرمندش و ارتباطش با جنایت به دلیل پدر تبه‌کارش احساس سرگردانی می‌کند. او هر گاه می‌کوشد از دنیای کثیف و خشن فاصله بگیرد و خود را غرق زیبایی و آرامش ناشی از موسیقی کند، پدرش از راه می‌رسد و به شکلی او را دوباره به جهنمی که از آن می‌گریزد، برمی‌گرداند و ساختار روایی فیلم بر اساس تقابل خشونت و لطافت شکل می‌گیرد که اوج آن را در صحنه پایانی فیلم می‌بینیم: دو سال از قتل پدر توماس گذشته و اکنون او با معلم پیانوی سابقش ازدواج کرده است و هر دو در حال رفتن به محل برگزاری کنسرتی با نوازندگی همسر توماس هستند. اما قبل از شروع مراسم یک‌دفعه توماس جلوی ساختمان تالار قاتل پدرش را می‌بیند و دوباره با همان چالش همیشگی‌اش روبه‌رو می‌شود که در وجودش چه چیزی نهفته است؛ روح یک هنرمند رمانتیک که از مادرش به ارث برده است، یا یک جنایت‌کار خطرناک که او را به پدرش وصل می‌کند؟ پس دوباره وجودش به کارزار احساسات متناقض و مبهم تبدیل می‌شود و همه آن آشفتگی و ناآرامی و سرگشتگی گذشته از نگاهش فوران می‌کند، طوری که می‌توان صدای ضربان قلبش را شنید که چقدر تندتند می‌زند و انگار می‌خواهد سینه‌اش را بشکافد و از آن بیرون بزند و برای همیشه از تپش بازایستد تا شاید آرام گیرد. درنهایت توماس نمی‌تواند جلوی میل مهارناپذیرش به انتقام را بگیرد و عشق به پدرش بر عشق او به مادر غلبه می‌کند. همسرش را در سالن موسیقی تنها می‌گذارد و قاتل پدرش را تعقیب می‌کند و در جایی خلوت با او درگیر می‌شود، اما درست در لحظه انتقام، وقتی که با دست‌های خونین اسلحه را رو به قاتل پدرش گرفته است، دستانش می‌لرزد و گریه‌اش می‌گیرد و توان کشتن او را در خود نمی‌بیند. چون حالا دست‌های او، دست‌های یک هنرمند است، دست‌های یک نوازنده پیانو، دست‌های یک عاشق و آن خشم و بی‌قراری و خشونت درون تام به مدد عشق و هنر و موسیقی آرام گرفته است و او دیگر آموخته که چطور احساسات سرکش و افسارگسیخته‌اش را به جای زدوخورد و درگیری، در دل لمس کردن و نوازش تخلیه کند. پس قاتل پدرش را رها می‌کند و خسته و زخمی به سالن موسیقی بازمی‌گردد و در جایش به‌آرامی می‌نشیند و به صدای پیانویی که زن محبوبش می‌نوازد، گوش می‌دهد و لذت می‌برد و انگشت‌هایش را همچون یک نوازنده تکان می‌دهد. حالا او دیگر مردی است که انگار برای همیشه از سلطه پدر خارج شده و با روح مادرش درآمیخته است و قلبش به‌آرامی می‌تپد.

شخصیت‌های اودیار همچون قهرمان‌های ژان پیر ملویل، افرادی تک‌افتاده و اجتماع‌گریز هستند، اما اگر کاراکترها در فیلم‌های ملویل با پای‌بندی بر حفظ حریم خصوصی و اصول فردی‌شان رستگاری خویش را رقم می‌زنند و با دور از دسترس نگه داشتن خلوتشان شکست‌ناپذیر می‌نمایند، شخصیت‌های اودیار تنها راهی که برای نجات و رهایی در پیش دارند، بیرون آمدن از پیله تنهایی و قدم گذاشتن در جامعه ترسناک پیرامونشان است و از طریق ارتباط با دیگری که همواره در تقابل با او قرار دارد، قادر می‌شوند خودشان را ثابت کنند. از این‌رو شخصیت‌های اودیار با همه هراس و گریزشان از جامعه خشن و تیره و تار پیش رویشان مجبورند به درون آن قدم بگذارند و آلودگی و تیرگی‌اش را لمس کنند و به خشونت جاری در آن دست بزنند و بعد با سخت‌جانی از دل شهر گناه راهی به سوی رستگاری برای خود بگشایند. بنابراین اگر در فیلم‌های ملویل و همتایانش با گنگسترها و تبه‌کارانی روبه‌رو هستیم که می‌کوشند گوشه پاک و پرنوری وسط جهان تیره و تار پیرامونشان بیابند و در آن آرام گیرند، در فیلم‌های اودیار با آدم‌های معمولی روبه‌رو هستیم که برای این‌که حقشان را از جامعه بگیرند، مجبورند با دنیای بزرگی از بدی‌ها و ناروایی‌ها بجنگند و به شیوه تبه‌کارها رفتار کنند و از این جهت می‌توان به همه آن‌ها عنوان قهرمان خودساخته را اطلاق کرد که مثل آلبرت مهم‌ترین خواسته‌شان این است که یک قهرمان باشند، هرچند برای رسیدن به این هدف، دست به انتخاب‌های غیراخلاقی بزنند و مسیر نادرستی را در پیش گیرند.

در لب‌هایم را بخوان فیلم با نمای بسته و ناواضحی از دست‌های کارلا آغاز می‌شود که سمعکی را به گوشش می‌گذارد و در ادامه می‌بینیم که او به خاطر ناشنوایی‌اش قدرت لب‌خوانی دارد و همین ویژگی منحصربه‌فردش است که مسیر زندگی‌اش را تغییر می‌دهد. در همان روز اول کار پاول با کارلا، او با لب‌خوانی همکارانش از حس تنفر و تمسخر و تحقیر آن‌ها نسبت به خودش می‌گوید و از زبان آن‌ها بیان می‌کند که چطور او توانسته مرد جذابی مثل پاول را تصاحب کند و به واسطه این لب‌خوانی، رابطه شغلی مبتنی بر پول میان خود و پاول را به سمت رابطه‌ای عاطفی بر اساس عشق می‌کشاند و به طور تلویحی می‌کوشد پاول به عنوان دستیارش را به جانشینی برای معشوق غایب زندگی‌اش بدل سازد. بعدها برای این‌که پاول را کنار خود نگه دارد، با لب‌خوانی خلاف‌کارها از ماجرای سرقت باخبر می‌شود و به هم‌دستی برای پاول برای خلاف کردنش درمی‌آید و درنهایت با همین لب‌خوانی‌اش است که جان پاول را نجات می‌دهد و عشق او را به دست می‌آورد. این در حالی است که دختر قادر به برقراری ارتباط با جامعه نیست و نمی‌تواند با آن وارد مکالمه شود و لب‌خوانی‌اش مابه‌ازایی برای گفت‌وگوی یک‌طرفه او با جهانی به حساب می‌آید که بزرگ‌تر و ترسناک‌تر از آن است که کارلا در آن احساس امنیت کند، اما درنهایت به خاطر همراهی با پاول و از طریق همین لب‌خوانی‌اش است که کم‌کم نیروها و توانایی‌های نهفته و سرکوب‌شده‌اش را کشف می‌کند و آن‌ها را بروز می‌دهد و از زنی که مدام مورد تحقیر و تمسخر دنیای مردانه پیرامونش قرار می‌گیرد، به زنی قدرتمند و جسور بدل می‌شود که بازی‌های مردانه را به نفع خود به هم می‌زند؛ چه در شرکت که موفق می‌شود مناقصه را از چنگ همکار خائنش دربیاورد، چه در برابر پاول که او را زیر سلطه خود می‌گیرد و چه در مواجهه با خلاف‌کاران حرفه‌ای که قدرت و ثروت و اسلحه‌شان در برابر هوش و زرنگی و جسارت او از کار می‌افتد.  از پیله تنهایی‌اش بیرون می‌آید و همان دنیای هراسناک را به تسلط خود درمی‌آورد و بر آن غالب می‌شود و خودش را با همان نقصش به آن تحمیل می‌کند و جایگاه خود را به دست می‌آورد. اما او نیز مثل شخصیت‌های دیگر اودیار در این مسیر قدرت یافتن، پاکی و معصومیت و سادگی‌اش را از دست می‌دهد و به خشونت و شرارت پیرامونش آلوده می‌شود.

در واقع شخصیت‌های اودیار تا زمانی که می‌کوشند پاک بمانند و آلوده نشوند، از سوی محیط قهار و خشن اطرافشان مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرند و قربانی می‌شوند و زیر پا می‌مانند. زیرا در جامعه پر از حرص و طمع و خشونت و منفعت‌طلبی و رذالتی که اودیار ترسیم می‌کند، با عشق و درست‌کاری و شرافت و صلح‌طلبی نمی‌توان به جایی رسید و برای این‌که شخصیت بتواند دنیای بهتری برای خود و دیگران بسازد، باید با خشونتی فراتر و بیشتر از جامعه تبه‌کار دربرگیرنده‌اش زندگی کند. به همین دلیل کسب قدرت یکی از ایده‌های تماتیک مهم در آثار اودیار است و شخصیت‌هایش می‌کوشند قوی شوند و در جایگاه فرادست قرار گیرند تا بتوانند جلوی خشونت و فسادی که به سمتشان هجوم می‌آورند، بایستند و آن را از خود و آن‌هایی که دوستشان دارند، دور کنند. اودیار شخصیت‌هایش را در تنگنای گریزناپذیر و بزنگاه غیرمنتظره‌ای قرار می‌دهد که چاره‌ای جز نزدیک شدن به هم ندارند و مجبورند به کمک هم بشتابند و به هم وصل شوند تا همچون دو نیمه ناقص و آسیب‌دیده، یکدیگر را کامل کنند. بنابراین رابطه میان آن دو پیچیده‌تر از آن چیزی است که معمولاً میان زن و مردی رخ می‌دهد. آن دو بر اساس علاقه و کشش عاطفی و جنسی به هم نزدیک نمی‌شوند و تا زمانی که همه چیز روی روال باشد، توان ارتباط با هم را ندارند و وقتی یکی از آن‌ها به دردسر می‌افتد و در مخاطره می‌افتد، دیگری به کمکش می‌آید و شاهد ردوبدل احساسات مشترکی میانشان هستیم. بنابراین به خاطر نقص و نیاز متقابلشان در کنار هم قرار می‌گیرند و پیوندشان از میان زخم و خون و درد و خطر و مرگ شکل می‌گیرد.

 مثل علی و استفانی در زنگار و استخوان که زنی آسیب‌دیده و مردی شکست‌خورده در کنار هم قرار می‌گیرند و قدرت بدنی و بدوی و بیرونی علی به احیای قدرت درونی و روحی استفانی منجر می‌شود و استفانی به جای این‌که خوی وحشی و سرکش علی را سرکوب کند و خشونت غریزی‌اش را از او بگیرد، درصدد مهار و کنترل و هدایت نیرو و قدرت و انرژی خالص و پرشور او برمی‌آید و به علی یاد می‌دهد چطور خشونت افسارگسیخته و بی‌ملاحظه‌اش را در اوج زیبایی و ظرافت به کار گیرد تا به آن لذت غریب بعد از فوران انرژی انباشته‌شده دست یابد. همان‌طور که دلفین‌ها را نیز با همان خوی وحشیانه‌شان دوست دارد و از سروکله زدن با آن‌ها خوشش می‌آید، با تحت کنترل گرفتن علی نیز انرژی و قدرت و شور ازدست‌رفته‌اش را بازمی‌یابد. استفانی همراه با علی برای دیدن مبارزات مشت‌زنی‌اش می‌رود و به تماشای سرسختی و جنگ‌جویی او می‌نشیند و از آن خشونت وحشیانه که میان دست‌های علی و رقیبش ردوبدل می‌شود، قدرت و نیرو برای تن ضعیف و شکننده و ظریفش می‌گیرد و کمکش می‌کند تا دوباره سرپا شود. استفانی دیگر نمی‌تواند تقلا و تحرک داشته باشد و همه انرژی‌اش درونش حبس شده است و با هدایت قدرت و خشونت در علی است که امکان آزادسازی آن‌ها را می‌یابد. آن عرق و خون و اشکی که از سر و صورت و دست و تن علی هنگام مبارزه پیش چشمان استفانی به بیرون سرریز می‌کند، به فوران و تخلیه احساسات و امیال فروخورده او منجر می‌شود. پس وقتی پسربچه در دریاچه یخ‌زده می‌افتد و علی با دست‌هایش به یخ محکم و ضخیم مشت می‌کوبد تا بچه‌ای را نجات دهد که کمی قبل‌تر گفته که از او متنفر است، تازه می‌فهمد که مبارزه اصلی همین است؛ جنگیدن برای نگه داشتن کسانی که دوستشان داریم. هزار بار مشت می‌خوریم و درد می‌کشیم و از پا می‌افتیم و شکست می‌خوریم و دوباره بلند می‌شویم و از نو مبارزه را شروع می‌کنیم تا آدم‌های باارزش زندگی‌مان را حفظ کنیم. این چیزی است که علی در ارتباط با استفانی در خود کشف می‌کند؛ بروز عشق و علاقه‌ای که در وجودش سرکوب کرده است و از این جهت شاهد رابطه دوگانه‌ای هستیم که هر کدام به فوران نیروهای فروخورده یکدیگر کمک می‌کنند.

چیزی که در دیپان زن و مرد و دختربچه به عنوان سه غریبه جداافتاده را در یک مسیر مشترک قرار می‌دهد، حس نیاز و استیصال جبری بر اساس پیوند گذرنامه‌ای‌شان است که به آن‌ها در شکل یک خانواده امکان مهاجرت و ورود به دنیای جدید را می‌دهد. پس با خانواده‌ای جعلی روبه‌رو هستیم که باید به دوست داشتن یکدیگر تظاهر کنند و ادای یک خانواده را درآورند، اما مسیری که این سه آدم جداافتاده پشت سر می‌گذارند تا به شکل یک خانواده واقعی درآیند، در بستر متلاطم و تیره و تار و دهشتناکی شکل می‌گیرد و آن‌چه آن‌ها را به هم پیوند می‌دهد، تکیه کردن به یکدیگر برای دوام آوردن در برابر خشونتی است که بی‌رحمانه قصد بلعیدن آن‌ها را دارد و هر یک از آن‌ها به‌تنهایی از پس آن برنمی‌آیند و برای مبارزه با آن مجبورند به یکدیگر پناه ببرند. یعنی تلاش‌های هر سه شخصیت برای رسیدن به درک و تفاهمی متقابل در یک محیط آرام و امن نتیجه‌ای در بر ندارد و آن‌ها فقط در حال نقش بازی کردن در جایگاه اعضای یک خانواده هستند، اما هیچ پیوند عمیق و ناگسستنی در میانشان آن‌ها را به هم وصل نکرده است و با کوچک‌ترین اختلاف نظری تصمیم می‌گیرند هر یک به راه خودشان بروند. پس اودیار شرایط اجتناب‌ناپذیری را فراهم می‌آورد که زن و دیپان چنان در گناه و خشونت به هم بیامیزند که دیگر امکان جدایی برایشان وجود نداشته باشد و مجبور به ماندن با هم شوند. پس زن با وجود بی‌اعتمادی‌اش به دیپان به خاطر خشونتی که از گذشته‌اش بر رابطه‌شان سنگینی می‌کند، درنهایت وادار به مشارکت در خشونتی می‌شود که به او و دیپان تحمیل می‌شود و راه گریزی برایشان نمی‌گذارد. درست در لحظه‌ای که زن و دیپان با ظاهری خون‌آلود و زخم‌خورده یکدیگر را در آغوش می‌گیرند، رابطه و پیوندشان واقعی می‌شود. حالا خانواده‌ای که هیچ رابطه خونی با هم ندارند، به خاطر خونی که در میانشان ریخته شده است، برای همیشه به هم پیوند می‌یابند.

در برادران سیسترز نیز در همان صحنه ابتدایی در تاریکی صدای مردی را می‌شنویم که می‌گوید: «برادران سیسترز با شما حرف می‌زنند.» و ترکیب «برادران سیسترز» ما را به همان پیوند ناگسستنی و گریزناپذیری میان دو شخصیتی می‌رساند که در آثار اودیار ردیابی کرده‌ایم. چارلی و ایلای دو برادر هفت‌تیرکش حرفه‌ای هستند که با وجود تفاوت‌های بنیادینشان نمی‌توانند از هم جدا شوند و رمز موفقیتشان در برادری و با هم بودنشان است. ایلای، چارلی لاابالی و دائم‌الخمر را زیر پر و بال خود می‌گیرد و چارلی از ایلای نازک‌دل و کم‌هوش محافظت می‌کند و هر کدام با قدرتش، ضعف دیگری را پوشش می‌دهد. بنابراین وقتی رئیسشان چارلی را فرمانده گروه دونفره‌شان می‌کند، این توازن و تعادل به هم می‌خورد و کم‌کم اختلافات و شکاف‌ها و فاصله‌ها خودنمایی می‌کند و تصمیم به جدایی می‌گیرند، اما بعد از ماجرای رودخانه که دست چارلی به شکل دهشتناکی قطع می‌شود و قدرت تیراندازی‌اش را از دست می‌دهد، قدرت از چارلی به ایلای منتقل می‌شود و او که می‌خواست آدم‌کشی را کنار بگذارد، حالا به جای برادرش با آدم‌های اجیرشده برای کشتنشان درگیر می‌شود و حتی برای از میان برداشتن رئیس بزرگ نیز پا پیش می‌گذارد. در گذشته چارلی پدر دائم‌الخمر و خشنشان را برای دفاع از مادرشان کشته است، درحالی‌که ایلای به عنوان برادر بزرگ‌تر، آن را وظیفه خود می‌داند و به خاطر همین احساس گناهش است که با وجود مخالفت با منش چارلی، هرگز او را تنها نمی‌گذارد و حالا با قدم گذاشتن در راه کشتن پدرخوانده‌شان که جانشینی برای پدرشان به حساب می‌آید، می‌کوشد قصور گذشته‌اش را جبران کند. در این جابه‌جایی و تعویض میان نقش‌های آن دو است که دوباره یکدیگر را پیدا می‌کنند و پیوند برادری‌شان را از نو می‌سازند و نزد مادرشان بازمی‌گردند و در قالب دو پسربچه کوچکی فرو می‌روند که هنوز شرارت و خشونت را یاد نگرفته‌اند و به جهان مخوف و هولناک بیرون از خانه قدم نگذاشته‌اند.

در واقع هرچند اودیار در انتهای فیلم‌هایش قهرمان را در موقعیت نجات‌یافته‌ای نشان می‌دهد، اما نمی‌توان به آن خوش‌بین و امیدوار بود. چون مسیری که شخصیت طی کرده است تا به آن نقطه از آرامش و رهایی برسد، چنان سرشار از خشونت و گناه و شرارت و تباهی است که نمی‌تواند منجر به رستگاری و والایش و تعالی او شود. مثل پول کثیفی که کارلا و پاول را در لب‌هایم را بخوان به هم می‌رساند، خون آلوده‌ای که مالک را در یک پیام‌آور صاحب قدرت و خانواده می‌کند، خشونت افسارگسیخته‌ای که علی و استفانی را در زنگار و استخوان کنار هم قرار می‌دهد، جنایتی که به دیپان در دیپان کمک می‌کند خانواده تازه‌اش را حفظ کند و طلاهای آغشته به خونی که دو برادر در برادران سیسترز را به آرامش خانه مادری‌شان بازمی‌گرداند. از این‌رو اسم نخستین فیلمش بیبن چطور سقوط می‌کنند را می‌توان درباره همه شخصیت‌های آثارش به کار برد و گویی تمام فیلم‌هایش دعوتی است برای تماشای این‌که چطور آدم‌ها سقوط می‌کنند و شکست می‌خورند و از خود ناامید می‌شوند و بعد با پس زدن لایه سنگین سیاهی و تیرگی که بر وجودشان نشسته است، ذره‌ای از روشنایی و پاکی مصون‌مانده در خود را می‌جویند و تلاش می‌کنند با همان کورسوی نور اندک و کمیاب، جهان آلوده و منحط و بیمار اطرافشان را بهتر و زیباتر کنند تا روزی عشق و صلح و دوستی و آرامش، فراگیر شود.

 

majid haghbin امتیاز به خبر :

ارسال نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

نظرات شما

هم اکنون هیچ نظری ارسال نشده است. شما می توانید اولین نظردهنده باشد.