دوشنبه 28 مرداد 1398

سکانس برگزیده «مظنونین همیشگی»

سکانس برگزیده «مظنونین همیشگی»
یکی از مهم‌ترین و مشهورترین پیچ‌های داستانی تاریخ سینما در انتهای مظنونین همیشگی وجود دارد. این سکانس، با پایان یافتن توصیف اتفاقات رخ‌داده در کشتی از سوی وربال کینت (کوین اسپیسی) آغاز می‌شود.

سکانس برگزیده «مظنونین همیشگی»

بزرگ‌ترین نیرنگ شیطان

سیدآریا قریشی

 

یکی از مهم‌ترین و مشهورترین پیچ‌های داستانی تاریخ سینما در انتهای مظنونین همیشگی وجود دارد. این سکانس، با پایان یافتن توصیف اتفاقات رخ‌داده در کشتی از سوی وربال کینت (کوین اسپیسی) آغاز می‌شود. در ادامه، دیو کویان (چز پالمینتری) که در اتاق همکارش در حال بازجویی از وربال است، با کنار هم گذاشتن جزئیاتی که وربال با دقت برای او تعریف کرده، متوجه می‌شود که کیتون (گابریل بایرن)، همان کایزر سوزه – تبه‌کار مخوف و مرموز فیلم که پلیس‌ها به دنبال هویت او هستند – است. وربال از اداره پلیس خارج می‌شود. دیو کویان، با آرامشی ناشی از موفقیت در حل این پرونده – و بدون دغدغه بابت این‌که احتمالاً هرگز دستشان به کیتون/ کایزر سوزه نخواهد رسید – شروع به نوشیدن یک لیوان قهوه می‌کند که در همین حین، متوجه نکته غافل‌گیرکننده‌ای می‌شود: بسیاری از اسامی (و حتی اماکن و سر و شکل شخصیت‌ها) در داستان پیچیده و ظاهراً بی‌نقص وربال، از روی اسامی جای‌گرفته روی دیوار اتاق همکار دیو برداشته شده بودند. دیو که تازه می‌فهمد وربال (که درواقع همان کایزر سوزه است) چه کلاهی سر او گذاشته، به‌سرعت به دنبال او می‌رود، اما دیگر دیر شده است. وکیل کایزر سوزه (که او را در طول فیلم با نام کوبایاشی می‌شناسیم و در انتها می‌فهمیم نام او هم از روی برند لیوانی برداشته شده که شخصیت‌ها در آن قهوه می‌نوشند) به دنبال او می‌آید و احتمالاً – همان‌طور که وربال/ کایزر به دیو گفته – دیگر اثری از کایزر سوزه نخواهیم دید.

این سکانس درخشان، چکیده ویژگی‌هایی را دارد که از یک پیچ داستانی درست و به‌جا انتظار داریم:

1. هر پیچ درست داستانی، تماشاگر را ترغیب به پیدا کردن کدهایی در دل فیلم می‌کند که به شکلی پنهانی، می‌توانسته‌اند ما را به سمت پایان حقیقی راهنمایی کنند. لیندا سیگر به این اشاره می‌کند که پیچش، برخلاف بسیاری از عناصر دیگر فیلمنامه، نیازی به مقدمه‌چینی ندارد، اما وقتی رخ می‌دهد، کاملاً بامعنی است. درواقع برای پیچش هم مقدمه‌چینی وجود دارد، اما این زمینه‌چینی باید طوری اطلاعات را پنهان کند که پیچش خیلی زود افشا نشود.1 چنین کدهایی در مظنونین همیشگی هم وجود دارد؛ اما به شکلی که معمولاً در نگاه اول جلب نظر نمی‌کنند. به شروع فیلم دقت کنید: کیتون را در یک کشتی می‌بینیم که در مقابل کایز سوزه (که چهره‌اش را نمی‌بینیم) ناتوان و زمین‌گیر شده است. کایزر سوزه، پس از قتل کیتون، آن‌جا را منفجر می‌کند و در میانه تصاویر مربوط به این انفجار، تصویر دیزالو می‌شود به وربال کینت که دارد بازجویی می‌شود؛ تمهیدی هوشمندانه برای ایجاد ارتباط میان وربال کینت و حوادثی که رخ داده است؛ ارتباطی فراتر از صرف یک شاهد.

هم‌چنین، با فاش شدن پیچ نهایی، برخی از کنش‌های مورد توجه قرارگرفته در میانه‌های فیلم، کارکردی دگرگون می‌یابد. به‌عنوان مثال، می‌توان به تأکید بر پای کج وربال و ناتوانی‌اش در روشن کردن سیگار جلوی مأمور کویان اشاره کرد که در ابتدا کنش‌هایی برای جلب هم‌دردی تماشاگر به نظر می‌رسند، اما وقتی در سکانس پایانی هم بر عادی شدن راه رفتن وربال تأکید می‌شود و هم بر سیگاری که برای خودش روشن می‌کند، معنای آن کنش‌های اولیه هم تغییر می‌کند. نمونه دیگر، این جمله وربال در توصیف کایزر سوزه است که خطاب به دیو می‌گوید: «بعد از این اتفاقات، حدس من این است که دیگر هرگز نامی از او نخواهی شنید.» این جمله، در ابتدا یک قضاوت معمولی به نظر می‌رسد که هر کسی می‌تواند در مورد دیگران انجام دهد. فقط در انتهاست که متوجه می‌شویم کایزر سوزه (احتمالاً) برای همیشه از چنگ دیو گریخته است.

2. دیالوگ‌نویسی درست و حساب‌شده سکانس هم به تأثیرگذاری بیشتر آن کمک کرده است. گفت‌وگو میان دیو و همکارش در مورد نامرتب بودن اتاق که اگر از دور به آن نگاه کنیم، نظم خاصی در خود دارد، به‌وضوح بازتاب‌دهنده شرایطی است که دیو در آن قرار دارد: او هم وقتی از دور به نوشته‌های پراکنده روی دیوار نگاه می‌کند، تازه متوجه اصل قضیه می‌شود. استفاده به‌جا از این دیالوگ (درست جایی که به نظر می‌رسد دیو موفق به حل ماجرا شده و طبیعتاً در شرایط خوشحالی تمایل بیشتری به بحث در مورد هر چیزی دارد) به تأثیرگذاری آن‌چه در ادامه می‌بینیم، کمک کرده است.

  1. سکانس پایانی مظنونین همیشگی، نمونه درخشانی از یک داستان کنایی است. رابرت مک‌کی در مورد ویژگی‌های داستان کنایی چنین می‌گوید: «کلید دست‌یابی به پیش‌روی و کنایی، اطمینان و دقت است. داستان‌های کنایی... داستان قهرمانانی است که فکر می‌کنند کاملاً می‌دانند که چه باید بکنند و نقشه دقیقی نیز برای انجام آن‌ها دارند. آن‌ها فکر می‌کنند که زندگی یعنی الف، ب، پ، ت، ث. اما درست همین‌جاست که زندگی پس‌گردنی محکمی به آن‌ها می‌زند. به این معنی که: «امروز نه، دوست من، امروز زندگی یعنی ث، ت، پ، ب، الف.»»2 استفاده از پیچ داستانی، یکی از مستقیم‌ترین روش‌ها برای بخشیدن جنبه‌ای کنایی به داستان است. در این شرایط، این خطر وجود دارد که پیچ داستانی از نظر منطقی متقاعدکننده نباشد. اما زمانی که این مشکل چندان وجود نداشته باشد (مثل مظنونین همیشگی)، با نمونه جذابی از داستان کنایی روبه‌رو خواهیم بود. در این‌جا، فردی که سرش کلاه می‌رود، یک نیروی پلیس است. فردی که قاعدتاً باید بیشترین اشراف را به ماجراها داشته باشد، در این‌جا به طرز غیرمنتظره‌ای فریب می‌خورد و همین، بار کنایی فیلم را باز هم افزایش می‌دهد. در اوایل بازجویی، دیو قدرت خود را به رخ وربال می‌کشد: «من از تو باهوش‌ترم و چیزی را که بخواهم بدانم، پیدا می‌کنم و آن را از تو درمی‌آورم. چه خوشت بیاید چه نیاید.» این، دقیقاً بلایی است که وربال/ کایزر بر سر دیو می‌آورد؛ همان‌جایی که، به گفته مک‌کی، زندگی به دیو پس‌گردنی محکمی می‌زند!
  2. معمولاً می‌گویند که درون‌مایه (تِم) یک اثر سینمایی باید در تمام طول فیلم جاری و قابل لمس باشد. اما در نقطه اوج ماجراست که درون‌مایه اصلی باید به مستقیم‌ترین شکل مشخص شود. نقطه اوج مظنونین همیشگی، نمود مستقیم تصویری درون‌مایه اساسی فیلم است؛ جمله‌ای که تقریباً به اندازه خود فیلم شهرت پیدا کرده است: «بزرگ‌ترین نیرنگ شیطان این بود که دنیا را متقاعد کرد که وجود ندارد.» آن‌چه کایزر سوزه را (بدون آن‌که حتی تا انتها بدانیم دقیقاً کیست) در طول فیلم به شخصیتی جذاب و کنجکاوی‌برانگیز تبدیل می‌کند، فقط مخوف بودن و غیرقابل دسترس بودنش نیست، بلکه وجه شبح‌وار اوست؛ این‌که حتی به‌درستی مشخص نیست چنین شخصیتی وجود خارجی دارد یا نه!
  3.  

در این میان، چند تصادف جزئی هم وجود دارد: ازجمله این‌که نتیجه چهره‌نگاری صورت کایزر سوزه دقیقاً زمانی به اداره پلیس می‌رسد که وربال کینت (چند لحظه قبل از آن) اداره را ترک کرده است. اما چه اهمیتی دارد وقتی نقطه اوج مظنونین همیشگی، بعد از گذشت بیش از دو دهه، هنوز برانگیزانندگی‌اش را از دست نداده است؟

 

 

1. فیلمنامه‌نویسی پیشرفته: ارتقاء فیلمنامه تا سطح جایزه اسکار، لیندا سیگر، ترجمه عباس اکبری، نشر نیلوفر، چاپ اول، پاییز 1392

2. داستان: ساختار، سبک و اصول فیلمنامه‌نویسی، رابرت مک‌کی، ترجمه محمد گذرآبادی، نشر هرمس، چاپ ششم، 1390

SuperUser Account امتیاز به خبر :

فایل پیوست

ارسال نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

نظرات شما

هم اکنون هیچ نظری ارسال نشده است. شما می توانید اولین نظردهنده باشد.