دوشنبه 28 مرداد 1398

به چشم‌های شیطان نگاه کن

به چشم‌های شیطان نگاه کن
داستان فیلم درباره گروهی از تبه‌کاران حرفه‌ای است که یک کشتی را منفجر کرده‌اند و حالا همه آن‌ها کشته شده‌اند و فقط وربال از جمع آن‌ها باقی مانده که توسط پلیس دستگیر شده است

تحلیل شخصیت غایب «کایزر سوزه» در فیلمنامه «مظنونین همیشگی»

به چشم‌های شیطان نگاه کن...

نزهت بادی

داستان فیلم درباره گروهی از تبه‌کاران حرفه‌ای است که یک کشتی را منفجر کرده‌اند و حالا همه آن‌ها کشته شده‌اند و فقط وربال از جمع آن‌ها باقی مانده که توسط پلیس دستگیر شده است و او در بازجویی‌هایش ماجرای پرپیچ‌وخم سرقت‌هایشان را تعریف می‌کند که چطور کارشان به آن کشتی و مرگ جمعی منتهی می‌شود و از خلال داستانش جنایت‌کار مرموز و هراسناکی به نام کایزر سوزه سر برمی‌آورد که همه جنایت‌ها و خشونت‌ها و شرارت‌های دنیای تبه‌کاران به او می‌رسد که بی‌آن‌که خود را نشان دهد و به‌طور مستقیم دست به کاری بزند، همه امور را تحت کنترل خود دارد. در طول فیلم هر بار که حرفی از کایزر سوزه به میان می‌آید، شخصیت هراس‌انگیز غایبی تداعی می‌شود که هرگز او را به‌وضوح نمی‌بینیم، اما سایه هولناکش بر جهان داستان سنگینی می‌کند و مثل یک شبح دست‌نیافتنی در فیلم رفت‌وآمد دارد و می‌تواند هر لحظه روند داستان را تغییر دهد و مسیر حرکت شخصیت‌ها را متحول کند و هر کار ناممکنی را انجام دهد، اما هیچ‌گاه به چشم نیاید و گرفتار نشود. در ماجرای کشتی مردانی که از طرف کایزر سوزه برای تحویل مواد مخدر به کشتی می‌روند، درمی‌یابند که از او رودست خورده‌اند و مواد مخدری در کار نیست و آن‌ها مامور شده‌اند تا فردی را که سوزه را دیده است، بکشند و از بین ببرند. سوزه چنان تصویر خوفناکی را از خود در اذهان همه پرورانده است که هیچ کسی جرئت ندارد که به او بنگرد و انگار با نگریستن به او به چهره شیطان چشم دوخته است و مرگ چنگال می‌گشاید و او را دربر می‌گیرد. همان‌طور که مرد مجاری که تمام صورت و بدنش سوخته است، با ترس و رعب شدید می‌گوید که من شیطان را دیدم.

درواقع قدرت مخوف و هراسناک سوزه در نامرئی بودن اوست که کسی نتواند او را ببیند و هویتش را شناسایی کند. او تا وقتی یک تبه‌کار افسانه‌ای شکست‌ناپذیر به نظر می‌رسد که در تاریکی پنهان باشد و هویت او به یک اسم خلاصه شود و کسی نتواند او را ببیند و ماهیت واقعی‌اش را توصیف کند. اولین باری که او را می‌بینیم، در ابتدای فیلم است که او در قالب شبحی از بالای کشتی به پایین می‌آید و کنار کیتون زخمی می‌رود. مردی سیاه‌پوش که دوربین، او را از شانه به پایین در قاب می‌گیرد و در تمام طول فیلم با یک جسم بی‌چهره روبه‌رو هستیم که مدام به دنبال یافتن صورتی برای او هستیم و هر کسی می‌تواند ‌به‌عنوان کالبدی برای آن اسم ترسناک به کار برود و روح خبیث و شرور سوزه در جسم او حلول کند. به این ترتیب دیگر با یک تن واحد سروکار نداریم و سوزه یک تبه‌کار نیست که بتوان با دستگیری‌اش او را از صحنه حذف کرد و به مسیر شوم او پایان داد. بلکه آن چهره غایب می‌تواند به تعداد همه انسان‌ها تکثیر شود و هر لحظه کایزر سوزه‌ای از گوشه‌ای از جهان ظاهر شود و دست به جنایت و خشونت بزند. انگار با یک کالبد ولی با هزاران صورت روبه‌روییم که قادر است هر بار به یک شکل درآید و تغییر چهره دهد و همه جا حضور داشته باشد و هرگز شناخته نشود و به چنگ نیاید. عدم حضور او در داستان است که امکان بازتولید مکرر و بی‌پایان او را فراهم می‌کند و چرخه خشونت و جنایتی را که او می‌گرداند، متوالی و متداوم نشان می‌دهد؛ دقیقا همان جمله‌ای که وربال در توصیف سوزه به زبان می‌آورد که «بزرگ‌ترین نیرنگ شیطان این بود که این باور را به وجود آورد که وجود ندارد». به همین دلیل وقتی درنهایت مرد مجاری موفق می‌شود صورتی را که از او دیده است، برای پلیس توصیف کند و آن‌ها تصویر او را بکشند، همه شکوه و عظمت هراسناکش با چاپ عکسش از بین می‌رود و به جای آن جنایت‌کار دست‌نیافتنی و غیرقابل نفوذ، یک مرد معیوب و ناتوان عیان می‌شود که هیچ شباهتی به آن شمایل هراسناکی که از او برای خود ساخته‌ایم، ندارد.

تمام آن‌چه در طول فیلم می‌بینیم، قصه‌ای است که وربال برایمان تعریف می‌کند و در انتها به شکل غافل‌گیرکننده و تکان‌دهنده‌ای معلوم می‌شود که همه چیز دروغ و جعلی است و وربال در لحظه و به‌طور بداهه در اتاق پلیس آن داستان را سر هم می‌کند و می‌سازد و با هوش سیاه منحصربه‌فردی که دارد، تصویری از یک اهریمن به نام کایزر سوزه برای ما و پلیس خلق می‌کند و جلوه‌ای افسانه‌ای و دست‌نیافتنی به او می‌بخشد و شناسایی و دستگیری او را غیرممکن نشان می‌دهد. آن هول و هراس و اضطرابی که وربال از سوزه در همه برمی‌انگیزد، ناشی از این است که او را در خارج از دید نگه می‌دارد و با غیبت او تخیل ما را برای ساختن قصه‌ها و افسانه‌های عجیب و غریب پیرامونش تحریک می‌کند. وربال دقیقاً همان کاری را می‌کند که مادرها برای ترساندن بچه‌هایشان از لولوخورخوره‌ها و دیگ‌به‌سرها بهره می‌بردند که هرگز وجود نداشتند و کسی آن‌ها را ندیده بود، اما وقتی در دل داستان‌ها تعریف می‌شدند، وحشتناک و هراس‌انگیز جلوه می‌کردند و هر بچه سرکش و گستاخی را به خواب می‌بردند. درواقع این جادوی قصه‌گویی وربال و در ابعاد بزرگ‌تر کریستوفر مک‌کوآری فیلمنامه‌نویس و برایان سینگر کارگردان است که می‌تواند از یک شخصیت غایب یک هیولای هولناک بسازد که کسی را یارای مقابله با او نیست. اگر سوزه از پشت پرده بیرون می‌آمد و در فیلم ظاهر می‌شد، تمام هیبت اهریمنی و مخوف او فرو می‌ریخت و ما او را نیز همچون یک انسان عادی با همه ضعف‌ها و نقص‌هایش می‌دیدیم، اما حالا از طریق داستان‌پردازی‌های عجیب و اغراق‌آمیز و باورنکردنی درباره‌اش، همچون اسطوره‌های فناناپذیر و رویین‌تن می‌نماید.

این‌که در طول فیلم هرگز به ذهن کسی خطور نمی‌کند که وربال با آن دست و پای معلول و ناتوانش بتواند همان کایزر سوزه مرموز باشد، دقیقاً به همین دلیل است که ما در غیاب سوزه، او را به شکل یک ابرانسان تجسم کرده‌ایم و قدرت‌های ماورایی برایش در نظر گرفته‌ایم. در همان ابتدای فیلم سوزه مقابل کیتون می‌ایستد و دوربین فندک زدن او با دستش را در قاب می‌گیرد که با پوزخندی از سوی کیتون روبه‌رو می‌شود. آن موقع نمی‌توانیم دلیل این پوزخند کیتون به حماقت خودش را بفهمیم که تازه درمی‌یابد که با همه هوش و زیرکی‌اش در تمام این مدت بازیچه وربال خنگ و دست‌وپاچلفتی بوده است. تازه در پایان وقتی وربال از اداره پلیس بیرون می‌آید و دست معیوبش را صاف می‌کند و با آن فندک می‌زند و سیگارش را روشن می‌کند، ما دقیقاً در جایگاه کیتون قرار می‌گیریم و همان اتفاق باورنکردنی و حیرت‌آوری را می‌بینیم که او دیده است و به همان اندازه جا می‌خوریم و احساس می‌کنیم ما نیز توسط آن شخصیت ظاهراً آرام و بی‌عرضه فریب خورده‌ایم و لابد مثل کیتون از خود می‌پرسیم که چطور نتوانستیم هویت واقعی او را بشناسیم؟ مهم‌ترین تمهید برایان سینگر برای این‌که ذهن ما را از هر گونه سوءظن و تردید نسبت به وربال دور کند، استفاده از او ‌به‌عنوان راوی داستان است. ما از طریق آن‌چه او تعریف می‌کند، شخصیت‌ها را می‌شناسیم و سرنوشتشان را دنبال می‌کنیم و او در روایت ساختگی‌اش همه چیز را طوری جلوه می‌دهد که ذهن ما به سمت یک شخصیت قدرتمند نامرئی در خارج از قاب برود و حتی برای لحظه‌ای احتمال ندهیم که همین فرد ضعیف و ناقص که روبه‌رویمان نشسته است، خود کایزر سوزه است. همان‌طور که مأمور بازجویی با اعتمادبه‌نفس به وربال می‌گوید که من از تو باهوش‌تر و زرنگ‌ترم و آن چیزی را که دنبالش هستم، از خودت به دست می‌آورم. همان‌جا دوربین صورت آرام و مظلوم وربال را در نمای نزدیک نشان می‌دهد. در تماشای دوباره فیلم است که در چشم‌های او حس قدرتی را می‌بینیم که انگار می‌گوید حالا داستانی را به تو تحویل می‌دهم که دنبالش هستی و همه ماجرا شروع می‌شود.

در پایان معلوم می‌شود همان‌طور که کیتون می‌گفت، کایزر سوزه‌ای وجود ندارد و وربال یک فرد خیالی را ‌به‌عنوان منشأ همه جنایت‌ها و شرارت‌ها معرفی کرده و آن‌قدر درباره‌اش قصه‌های عجیب و غریب بافته و جعل و واقعیت را به هم آمیخته است که شخصیت دروغینش واقعی می‌شود و همه وجودش را باور می‌کنند. از این جهت می‌توان فیلم را اثری در باب چگونگی باورسازی در دیگران در نظر گرفت؛ این‌که چطور می‌توان یک موضوع موهوم را در ذهن دیگران جا انداخت و ریشه‌دار کرد و عمیق ساخت که هرگز به غیرواقعی بودن آن شک نکنند و تناقض‌ها و تضادهای پیرامونش را متوجه نشوند و نیازی به واکاوی درباره وجود یا عدم وجود آن نبینند و به تمامی خود را تسلیم یک ایده ساختگی کنند. وقتی به تاریخ سیاسی کشورها نگاه می‌کنیم، آن را سرشار از کایزر سوزه‌هایی می‌بینیم که اساساً وجود ندارند، ولی ‌به‌عنوان مسبب و مقصر همه تباهی‌ها و ویرانی‌های جهان معرفی می‌شوند تا دیکتاتورها و استعمارگران پشت آن‌ها پنهان شوند و با خیال آسوده به قدرت‌طلبی و جنگ‌افروزی و سلطه‌گری‌شان بپردازند. هر بار در گوشه و کنار جهان کایزر سوزه‌ای با نام‌های مختلف ظاهر می‌شود و ‌به‌عنوان نماینده اهریمن توجه همه را به خود جلب می‌کند و قصه‌ها و روایت‌های دروغینی درباره‌اش شکل می‌گیرد تا جنگ و ظلم و استبدادی که قرار است رخ دهد، زیر سایه عناوین آن‌ها توجیه شود و پنهان بماند. درواقع کایزر سوزه‌ای در خارج از قاب وجود ندارد و همانی که درون تصویر چشم به چشم ما دوخته است و به ما دروغ می‌گوید، همان مسبب اصلی همه مصایب و فلاکت‌های پیرامونمان است.

 

SuperUser Account امتیاز به خبر :

ارسال نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

نظرات شما

هم اکنون هیچ نظری ارسال نشده است. شما می توانید اولین نظردهنده باشد.